تبليغاتX
ایلیا عشق مامان و بابا ایلیا عشق مامان و بابا
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
ایلیا عشق مامان و بابا
این روزها ......
عسل مامان این روزها با این همه سرو صدا و آشوب تو هم بعضی از شبها از خواب میپری.معلومه که خواب بد دیدی همش میگی مامان پیشی رو بکش. ترسیدم. شبها سعی میکنم قبل از ساعت ۱۰ خواب باشی چون وقتی صدای الله اکبر میاد خیلی میترسی. مثلا همین پنج شنبه شب که دیر خوابیدی میگفتی میترسم میترسم .هر بار هم من باید میگفتم نترس مامان جان من پیشتم.

اینقدر شیرین زبون شدی که دوست دارم هر روز بیام از حرفهات بنویسم اما یا وقت ندارم یا سرعت اینترنت کنده. یک چیزی رو که دوست داری بشنوی به صورت سوالی میپرسی. مثلا میگی مامان برام ام ان اس (ویتامین  ث) خریدی؟ جواب نمیدم . دوباره میپرسی خریدی؟ میگم نه عزیزم وقت نکردم. بعد لحنت عوض میشه و بغض میکنی ومیگی خریدی؟ تا نگم بله خریدم دست بردار نیستی.

دیروز که محبتت قلمبه شده بود اومده بودی پیش من خوابیده بودی و دستت رو انداخته بودی دور گردنم. بهت گفتم عزیز دلم یعنی وقتی بزرگ شدی باز هم اینجوری میای بغلم؟ میگی بله میام. بهت میگم ایلیا یعنی وقتی بزرگ شدی میخوای عاشق کی بشی؟ با اون زبون بچه گانت میگی عاشق روخام.

میگم ایلیا جیگرتو بخورم؟ میگی نیستش که ملیض شدم همش آب شده.

عزیزم اما چرا اینقدر احساس مالکیتت بیش از حد پیشرفت کرده. به هیچ عنوان با هیچ بچه ای سر اسباب بازیهات کوتاه نمیای. هرچیزی رو هم بردارند فوری بهونه میگیری. اصلا دوست ندارم اینطوری باشی. تو که خیلی دست و دل باز بودی عزیز دلم.

خوب دیگه تایم اینترنتم داره تموم میشه. تا بعد.....

 
لینک نوشته
شنبه ششم تیر 1388 -- مامان بیتا  

کم کاری مامان
 

حالا نیست تا حالا این مامان بیتا خیلی در زمینه وبلاگ نویسی پرکار و اکتیو بوده ازم خواست خودم شخصا بیام اعلام کنم که تا یک مدتی نمیتونه مثل این روزها به اینترنت دسترسی داشته باشه. جریان از این قراره که مامانی یک جابجائی شغلی داره. تو محل کار جدیدش هم مثل اینجا اینترنت نامحدود و دل بیرحم ندارند. اونجا تایم اینترنتشون خیلی محدوده که مامان نمیدونه تو اون تایم محدود وبلاگ بخونه یا وبلاگ بنویسه یا ایمیل چک کنه یا به مسائل فیس بوک و این حرفهاش برسه. خیلی سخته ها نه؟

تازه مامانی این روزها دلش گرفته چون میخواد از خاله بیتا که مدت طولانی با هم دوست و همکار بودند جدا بشه.

از اونطرف هم مامانی این روزها خیلی خوشحاله و ذوق داره چون قراره مرداد ماه عروسی خاله غزال باشه. همه در تکاپو و جنبش هستند

 
لینک نوشته
چهارشنبه ششم خرداد 1388 -- مامان بیتا  

 

خدا رو شكر برنامه مهد ايليا داره كم كم روي غلطك ميفته. البته هنوز بعضي از صبحها كه خيلي خوابش بياد بدقلقي ميكنه اما 30 ثانيه بيشتر طول نميكشه. اونجا خوابش خوبه غذا خوردنش خوبه بازيش خوبه اما نميدونم چرا وقتي تو خونه ازش ميپرسم جوابهاي نااميدكننده ميده. ميگم خاله سهيلا  بهت چي غذا ميده؟ ميگه خاله سوليلا بلد نيست غذا بده. يا ميگه امروز گريه خردم (كردم) خاله سليلا گفت گريه نتن ايليا نازي.  از موقعي كه مهد ميره علاقه شديدي به آبميوه و شير پيدا كرده. خدا شانس بده اون موقع كه التماسش ميكردم شير بخوره بازي درمياورد اما حالا بايد حواسم باشه هي نره سر يخچال شير برداره.

شبها خيلي زود خسته ميشه و ميخوابه. از ساعت هشت و نيم ديگه ميگه بخوابم بخوابم.

رابطه اش با رهام مثل قبله يعني فقط 5 دقيقه اول خوب و خوش و ماچ و بوسه و بغل و ... بعد از اون سر اسباب بازيها بكش بكش و جيغ و داد رهام هم عادت داره فوري ايليا رو هل ميده ... ايليا هم زود عصباني ميشه و بلند بلند ميگه روخام چرا هل ميدي؟؟ هل نده؟ مگه با شما نيستم

دو هفته پيش عروسي دعوت داشتيم. تا ميتونست شيطنت كرد و آتيش سوزوند . وقتي هم بغلش ميكردم با زور ميخواست خودش رو بندازه پايين و ميگفت منو بزار پايين خرابكاري كنم!!!!!!

 

 

 
لینک نوشته
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 -- مامان بیتا  

ایلیای با ادب
 

ایلیا در اوج عصبانیت و لجبازی هم که باشه هیچوقت تو نمیگه همیشه شما میگه.

من در آشپزخونه مشغول کار

ایلیا هم در همون محل مشغول بازی و خوندن شعر مورد علاقه اش: (آدم فروش شادمهر)

آدم خوروش .... دشت شوما رو شده برام قیصه ها بلد شودم

 
لینک نوشته
شنبه پنجم اردیبهشت 1388 -- مامان بیتا  

ایلیای خوش خواب
 

ایلیا اولین ویروس سوغات مهد کودک رو گرفت. چند روز اول تب داشت. اما چیزی که خیلی اذیتش میکرد سرفه های وحشتناکش بود. صداش هم کمی گرفته بود. روز دوم مریضیش بود که بردمش پیش دکتر ناطقی. تا ساعت ۱۰ شب توی مطب بودیم. متاسفانه ساعتهای ویزیت این دکتر خیلی بد موقعه است. مطبش هم خیلی به ما دوره. برای همین هر دفعه کلی معطل میشیم. ایلیا الان خیلی بهتره اما خیلی لاغر شده. ۳-۴ روز هیچی نمیخورد فقط آبمیوه و شیر. اصلا میلی به غذا نداشت. توی مهد هم خیلی بیتابی میکرد. تقریبا نزدیک سه هفته میشد که این مهد میرفت. عصرها که میرفتم خونه خیلی بیحوصله و خوابالو بود. قشنگ احساس میکردم که داره اذیت میشه. میدونستم که تو این مهد بعداز ظهرها بچه ها رو نمیخوابونند و این مورد برای ایلیا که بعد از ناهار ۲-۳ ساعت میخوابه خیلی اذیت کننده بود. حتی یک شب بغل باباش نشسته بود و داشت شام میخورد. یکهو بی مقدمه چشمهاش رو بست و خوابید.

از شنبه داره میره همون مهد کودک نزدیک خونه مامانینا. 

صحبت کردنش دیگه وارد مرحله ای شده که یک سری جمله هایی رو میگه که نمیدونم کجا شنیده و از کجا آورده.

دیشب داشتیم با باباش صحبت میکردیم راجب خرید خونه. وسط حرفهامون باباش گفت: با پول عمه ام خونه بخریم؟ صبح که داشتم میبردمش مهد میگم ایلیا پولت کجاس

ت برات خوراکی بخرم؟ میگه من که پول ندارم که. عمه پول داره  از عمه پول بگیریم خوراکی بخریم. 

 

 

 
لینک نوشته
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 -- مامان بیتا  

من ایلیا دو سال دارم

اين اولين پست سال هشتاد و هشته. تعطيلات رو مسافرت نرفتيم. البته زياد هم ديد و  بازديد نرفتيم. ايليا هم كلي كيف كرد.. روز  دهم براش تولد گرفتيم. تا قبلش هر جا كه ميرفت ميگفت تبلدم شمع بيار فوت كنم. ماشين بيار. اينقدر كه اين بچه ماشين دوست داره. هر شب با يكي از ماشينهاش ميره تو رختخواب.. براي تولدش هم ماشين كنترلي خريديم. كيك تولدش هم ماشين بود. اينقدر ذوق ميكرد كه نگو. يكبار موقع فوت كردن شمع نزديك بود لبهاش بسوزه. ترسيد. اما اون روز دريغ از يك دونه عكس درست و حسابي. نميدونم چرا اصلا با عكس گرفتن ميونه نداره.

توي اين تعطيلات كه خونه بودم چند تا كار مثبت كردم. اوليش ثبت نام ايليا تو مهد بود. بالاخره يك مهد كودك خوب دو زبانه پيدا كردم. كلي با مديرش صحبت كردم و ثبت نامش كردم. اميدوارم زودتر عادت كنه. كار بعدي شروع پروژه از پوشك گرفتن ايليا بودش كه جيگر مامان تا حالا خيلي خوب جواب داده. توي خونه اصلا پوشكش نميكنم . اما هر نيمساعت يكبار ميبرمش دستشويي. خودش هم ميگه . ديروز داشت بازي ميكرد يكهو مكثي كرد و گفت مامان بيتا پشتم پي پي دارم و سريع دويد سمت دستشويي. منهم دنبالش. اول بايد همه دستشويي رو آب بگيره و كلي آب بازي كنه تا بعد كارش رو هم انجا م بده.

زبونش رو كه ديگه هيچي نميگم بلبلي شده واسه خودش. اون روز اومده پيشم ميگه مامان بيتا شما منو ميبري پارك؟ سرم به كاري گرم بود جوابش رو ندادم. اومده دستش رو گذاشته روي شونه ام و ميگه مگه با شوما نيستم؟ اول همينجوري زل زدم بهش و بعد طبق معمول مرحله چلوندن و بوسهاي خشونت آ‌ميز.

صبحها كه از خواب بيدار ميشه بلافاصله مياد و ميگه ماشين من توجاست؟ (كجاست) خدا به خير كنه حتما 4 سال ديگه سويچ ماشين باباش رو ميخواد.

ایلیا و رهام

کیک تولد ایلیا

یک عکس کوچولو از موقعی که نزدیک بود لبهای جیگر مامان بسوزه

 
لینک نوشته
شنبه پانزدهم فروردین 1388 -- مامان بیتا  

آخرین پست سال 87
این آخرین پست سال ۸۷ هست. نمیتونم بگم امسال زود گذشت یا نه. امسال چون سر کار میرفتم خیلی سخت بود با وجود ایلیا. واقعا از مامانم و مامان مهربون ممنونم. تو این یکسال خیلی زحمت ایلیای من رو کشیدند. ان شاءاله از سال دیگه ایلیا رو میزارم مهد و از این نظرها رو غلطک میفتیم. فقط امیدوارم زودتر به مهد عادت کنه و زیاد اذیت نشه.

عسل من دیگه قشنگ صحبت میکنه. اینقدر هم با مزه جمله هاش رو ادا میکنه که دلم میخواد درسته قورتش بدم.

دیشب تو ماشین یکی از آهنگهای شهره رو زمزمه میکردم. (سر به هواست میدونم ) دیدم ایلیا زل زده به دهن من . ۵ دقیقه بعدش دیدم داره واسه خودش میخونه: میخوام دل بتنم نیمیشه

بهش میگم ایلیا از اون بوس خوشگلا به مامان میدی. فوری میاد محکم بغلم میکنه لباش و میزاره رو لبهام و یک بوس صدا دار بعد هم سرش رو میبره عقب و میگه مردم

تا میگم مامانی میخوای برات شیر درست کنم؟ میگه مامان بیتا شیر خشک بیریز تو دستم زبون بزنم بخولم.

باید یواش یواش پروژه از پوشک گرفتم رو شروع کنم. کسی اگه راهی سراغ داره که سریع نتیجه میده لطفا بگه.

راستی یادم رفت بگم تولد ایلیا رو هم ده فروردین میگیریم.

تا سال بعد خدانگهدار

 
لینک نوشته
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 -- مامان بیتا  

جیگر مامان
نزدیک آخر ساله و اینقدر سرم شلوغه که نمیدونم به کدوم یک از کارهام برسم. طبق معمول سعی میکنم وبلاگ ایلیا رو بصورت تلگرافی آپ کنم.

امسال سر تاریخ برگزاری تولد ایلیا مردد موندم. پنجم فروردین خواهرم نیست . قبل از عید هم برادرم نیست. نمیدونم شاید ۱۰ یا ۱۱ تولد گرفتیم.

جوجه اینقدر شیرین زبون شده که نمیدونم از کجا بگم. جدیدا خیلی زورگو شده. چون پیش مامانم میمونه نسبت به وسایل اونجا احساس مالکیت شدیدی داره. برای همین وقتی رهام هم میاد اونجا بنده خدا به هر چی که دست میزنه ایلیا سریع میره ازش میگیره و میگه مال منه. مال منه. مثلا یک نمونه اش همین دیروز. رهام داشت نقاشی میکشید البته توی دفتر نقاشی ایلیا. همینکه چشمش افتاد به رهام سریع رفته خودکار رو ازش گرفته و میگه بیای شما خوتار بیایم نناشی بتشی؟ (برای شما خودکار بیارم نقاشی بکشی؟)

پنج شنبه که خونه بودم برای ناهار براش سوپ کشیدم و آوردم. اولش هی بهونه آورد که سوپ نخواهم ! . شیر میخوام. گفتم نخیر اول نارهارت رو میخوری شیر باشه وقتی خواستی بعد از ظهر بخوابی.

چشمهاش رو ریز میکنه و گردنش رو کج میکنه با یک حالت مظلومی میگه : مامان مهین ... توجائی؟ بلام شیر درست بتنی؟  (ناقلا خوب میدونه کی اونوری غش کنه)

جمعه داشتم توی آشپزخونه بستنی میخوردم. اومده منو با تعجب نگاه میکنه. منهم سعی در قائم کردنش نکردم. میگه : مامان بیتا..... بتنی میخوری؟

: بله

: به من نیمیدی؟

: نخیر الان موقع ناهار شماست.

نیمیدی؟ بتنی بهم نیمیدی؟

: گفتم که نه..

: بخور بخور. بازم بتنی بخور.

:

هفته پیش رفتیم خیابون سنایی برای آقا ایلیا کفش بخریم. هر کفشی که میپوشید جلوش رو با انگشت فشار میدادم ببینم تنگه یا گشاده. آقا پا شده رفته سراغ بچه هایی که دادن کفش امتحان میکنن انگشتش رو فشار میده رو جلوی کفششون که مثلا ادای منو دربیاره. فروشنده مرده بود از خنده

 

 

 
لینک نوشته
شنبه هفدهم اسفند 1387 -- مامان بیتا  

امان از دست این دندونها
ایلیای خوشگلمُ نمیدونم چرا ایندفعه سر دندون درآوردنت داری اینقدر اذیت میشی. وقتی میبینم همش داری عذاب میکشی و من کاری نمیتونم بکنم دلم کباب میشه. ایندفعه سرما خوردگی هم قاطیش شد و دیگه هیچی. فوق العاده کم اشتها شدی. هیچی نمیخوری. شبها بیش از ۱۰ دفعه از خواب بیدار میشی و هی میگی مامانی بیتا دندونم دندونم. شبها در حالیکه چشمهات از زور خواب باز نمیشه هی ناله میکنی. دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم. دیشب تولد رهام بود. بچه ام اصلا حال نداشت. البته با اون حالش همش وسط بود و میرقصید از  اول تا آخر هم سوار چرخ رهام شده بود و پایین نمیومد.

از حالا باید به فکر جشن تولد تو نازنینم باشم.

 
لینک نوشته
شنبه نوزدهم بهمن 1387 -- مامان بیتا  

ایلیای شیرین زبون

 

اين روزها اينقدر سرم شلوغه كه بعضا نميرسم كارهاي شركت رو  انجام بدم چه برسه و وبلاگ گردي. اما اينقدر اين عسل من شيرين زبون شده كه حيفم اومد نيام از كارهاش بگم. ايليا ديگه داره سعي ميكنه جمله بگه البته بصورت تك تك و آرام. يك سري از جملاتي كه جيگر مامان ميگه:

-         ماماني آب مخوام.

-         ماماني تون مخوام.

-         نانا بخواب پيش ايليا.

-         مامان كليد بالا  بندازه. (ماماني كليد رو از بالكن بندازه پايين)

-         نون بندازيم ماهيا (نون بريزيم براي ماهيها)

-         ايليا پي پي بيريم بيشور (بريم بشور)

-         ماماني  بيا  بييون بيشين.

هر سوالي كه ازش ميپرسيم ميگه آيه بيه (آره- بله) اينقدر قبلا ميگفت آره بهش ميگفتم ايليا جان آره نه بگو بله. براي همين الان آره و بله رو با هم ميگه.  وقتي چيزي بهش ميديم بدون استثناء ميگه ميشي (مرسي)

يك روز تو پذيرايي نشسته بوديم ديدم ايليا كاپشنش رو آورده تنش كنه ولي موفق نميشه . با عصبانيت انداختش اونطرف و گفت شت (shet) نفهميدم چي ميگه . تا چند بار ديگه تو موقعيتهاي مختلف وقتي كلافه ميشد اين كلمه رو تكرار ميكرد. اونجا بود كه فهميدم منظورش چيه. شايد هم  من خيلي در مواقع عصبانيت از اين كلمه استفاده ميكنم ياد گرفته.

هر لباس يا چيز چديدي ميپوشه ميره پيش باباش و ميگه بابائي خوشيله؟ (خوشگله) همينطور هم وقتي لباس جديدي تن من يا باباش ببينه مياد دقيق ميشه و ميگه ماماني خوشيله. نازه.

آهنگ افشين عمله كه از ماهواره پخش ميشه ايليا هم ميخ صفحه تلويزيون ميشه و بعد از اتمام آهنگ شروع ميكنه. آي حانوم خوشيله (آهاي آهاي خانم خوشگله)

 
لینک نوشته
شنبه بیست و هشتم دی 1387 -- مامان بیتا  

ایلیا عسل مامان و بابا متولد 5 فروردین سال 1386
وزن: 3340 قد: 50

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
این روزها ......
کم کاری مامان

ایلیای با ادب
ایلیای خوش خواب
من ایلیا دو سال دارم
آخرین پست سال 87
جیگر مامان
امان از دست این دندونها
ایلیای شیرین زبون

آرشیو وبلاگ
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

پیوندها
کوکاکولا لایت
خانم خونه
برای میوه دلم
نی نی و مامان لولی
کفشدوزک ناز
ساروی کیجا
بردیا و مامان بهانه
سینا و مامان شین
خاطرات زندگی زهرا
آرکا جون
درخت کوچک
من و نی نی گوگولی (سپهر)
هدیه زیبای خدا
هستی و مامان شراره
کودک ما
رادین و مامان
آرتین و مامان آزیتا
هستی و مامان نوشین
کیان و کیارش و مامان بیتا
محمد ایلیا و مامان
نازنین و مامان فاطمه
بهار و مامان منصوره
رادوین و مامان صدف
یاسین و دانیال و مامان زهرا
نیما و مامان دیبا
ایلیا و مامان سمیه (ستاره طلایی)
کسرا و مامان هدیه
یسنا و مامان مهروش
باران و مامان نسترن
هانا و مامان مهین
درسا و مامان
شرمینه و مامان شهرزاد
بردیا و مامان شراره
ایلیا و مامان سمیه (حس قشنگ مادری)
سپهر
شایان و مامان ساناز
شایان و مامان نلی
مازیار و مامان سولماز
کامیار و مامان بلفی
اوستا
صبا و مامان آرزو
آرش و مامان آرزو
نیکان و مامان آرام
دلنوشته های بیتا
ارغوان و مامان و باباش
ایلیای 85
ایلیا و مامان رویا
شهراد و مامان مرجان
آريانا و آرمينا (دو قلوهاي ناز)
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
شکلک 2
پینگر
روی میز آشپزخانه
یه وبلاگ خوشمزه
مطبخ خانم خونه
کدبانو
شکلک 1
موسسه مادران امروز
مادرانه
کودکان
روانشناسی کودک
پروفسور سلطان زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  

Free! Download Center