تبليغاتX
ایلیا عشق مامان و بابا ایلیا عشق مامان و بابا
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
ایلیا عشق مامان و بابا
اولین لبخند
 

جمعه عصری کلی مهمون داشتیم همه اومده بودند منو ببینند. من هم که طبق معمول تا مهمون میاد فوری میخوابم که کسی بغلم نکنه ( مهمونها فکر میکنندد مامان یادم میده ). اونروز یکی دیگه از دوستهام رو دیدم . آریا بد. چهار سالشه خیلی هم پسر خوبیه تنها عیبش اینه که تو مهد کودک بند نمیشه وقتی هم ازش میپرسن چرا مهد نمیری میگه آخه باد و طوفانه. مامانش خاله ویدا کلی مامان بیتا رو ترسوند. میگفت تازه روزهای پادشاهیته. حالا بگذار بگذره مجبوری غذای میان وعده درست کنی . وقتی میخواد دندون دربیاره شب بیداری داری. وقتی میخواد راه بیفته باید مواظبش باشی . مامان هم هی قیافه اش اینطوری میشد. همون روز اولین خنده ام رو به خاله سحر کردم. مامان اینقدر ذوق کرد که نگو. میگفت بچه ام رفته تو عالم خلسه. دو تا چشمهام اندازه یک نلبکی شده بود. هی میخندیدم و از خودم صدا در میاوردم. وقتی هم که مامان بزرگ بغلم کرد کلی باهاش حرف زدم و اختلاط کردیم.

راستی چند روز پیش یک مسئله بی ادبی پیش اومد. جریان از این قرار بود که رفته بودیم خونه مامانی. مامان خواست جام رو عوض کنه . حالا همیشه رو زمین اینکار رو میکرد نمیدونم چرا اونروز روی مبل اینکار رو کرد. خلاصه منو شست و خواست که لباسهام رو تنم کنه ولی بابایی ( بابای مامان) گفت ولش کن بزار بچه باز باشه . بعدش هم گفت ایلیا و رهام هر کدوم اینجا فواره بزنن ( ببخشید ها ) جایزه دارن. من هم تا این مطلب رو شنیدم با اجازتون کم نیاوردم . یکهو داد مامان دراومد ولی مامانی میگفت صد دفعه گفتم یکهو جیغ نزن بچه میترسه. مامان داشت صحنه ر از آثار جرم من پاک میکرد که یک دفعه از اون لبخندهایی زدم که دنبالش یک کارهای بد هم میکنند . دوباره مامان جیغش دراومد. مجبور شد منو دوباره بشوره. هنوز داشت خشکم میکرد که ایندفعه یک فواره ای زدم که برد موشکهای قاره پیما هم به گردش نمیرسن. دیگه کهنه و لباس خودم و لباس مامان و مبل و همه چی رو لکه دار کردم . مامان خنده اش گرفته بود و به بابایی گفت من یک چیزی میدونم که مدت طولانی بازش نمیذارم دیگه. اصلا تقصیر خودتونه که جایزه تعیین کردید. بچم هم نخواست تو رقابت کم بیاره.

 

مامان تازه شروع کرده به بیرون بردن من. میگه میخواد بچش از حالا اجتماعی بشه. دو بار رفتم پارک شفق البته بیشترش خواب بودم. تو ماشین که میخوابیدم گریه ام میگرفت ولی همینکه مامان رو پاش میشوندم و آدمها و خیابون رو میدیدم ساکت میشدم.

 

 

 
لینک نوشته
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 -- مامان بیتا  

چهل روزگی
 

بالاخره  این مامان بیتا یک کم هم به من فرصت داد تا بیام حرف بزنم میگم بابا جون تو خودت وبلاگ داری کار و زندگی داری بزار من هم واسه خودم استقلال داشته باشم. میگه نخیر از وقتی وبلاگ تو اومده کسی به وبلاگ من سر نمیزنه حالا هم از من خواست تا به اطلاع همگان برسونم که وبلاگش رو آپ کرده.

چهل روزگی من هم تموم شد. اینقدر همه میگفتند چهل روزگی حالا فکر میکردم قراره چی بشه. هیچی نشد. جز اینکه با اجازه مامان و بابا از قرائن و شواهد روشنه که بغلی شدم. اصلا دوست ندارم بهم بی توجهی بشه. مامان بهم میگه نخودچی غرغرو.

                                                            

 راستی مامان هم ناراحته میگه چرا وقتی باهام حرف میزنه من لبخند نمیزنم. آخه تو اون کتابه که میخونه نوشته باید تا 42 روزگی به مامان بخندم. میدونید که من همش اخم میکنم. خیلی دلشون بخواد من اینقدر با جذبه باشم. پسر باید جذبه داشته باشه. فقط بلدم مواقعی  که شیر خوردنم تموم میشه و مثل اینها که اکس خوردند با چشمهای نیمه باز میرم تو عالم هپروت بخندم اونهم با صدای بلند.

نمیدونم چرا مامان و بابا اینقدر عجله دارن که من زودتر بزرگ بشم. چند روز پیش مامان که داشت لباسهام رو عوض میکرد تا بریم مهمونی گیر داده بود که به سرم دستمال سر ببنده ولی آخرش خودش دید که نخودچی تر شدم از سرم بازش کرد.

بالاخره اون خاله ها که زیاد بودند اومدند دیدنم. ایلیای خاله لیلا هم بود. همچین وسط اتاق برای خودش غلت میزد و میخندید که حسودیم شد. مثلا خاله ها اومده بودند منو ببینند همش با همدیگه حرف میزدند و غیبت میکردند. باز هم خاله بیتا که ازم عکس گرفت و گذاشت تو وبلاگش. اولش خودم رو نشناختم و تو دلم گفتم این آقای خوشتیپ با شخصیت کیه که خاله بیتا عکسش رو گذاشته بعد دوزاریم افتاد. مرسی خاله.

تو تختم هستم. آماده شدم و تیپ کردم منتظرم تا خاله ها بیان

 
لینک نوشته
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 -- مامان بیتا  

یک ماهگی
 

چون خیلی دیرتر  از وقایع اونها رو ثبت میکنم برای همین نمیتونم بگم مثلا دیروز میگم چند روز پیش ایلیا رو بردیم برای چکاپ یک ماهگی البته دو روز زودتر چون فرصت نمیکردم . بردیمش یکی از مراکز بهداشت دم خونه. خانمی که قد و وزن بچه ها رو کنترل میکرد تا ایلیا رو دید گفت

-         ای وای چرا پستونک بهش دادید.

-         تو دلم گفتم خوب وقتی شبها بچه گریه میکنه تو میای ساکتش کنی؟ وزنش چهار کیلو و صد گرم بود .

-         خوبه ولی باید بهش بیشتر برسید. چون نزدیک به دویست گرم از نمودار پایین تره.  ولی بزنم به تخته پسرم قراره بسکتبالیست بشه .

-         قدش خیلی خوب رشد کرده. پنجاه و شش سانت که از نمودار بالاتره.

 الان هم هر کس ایلیا رو ببینه رشد قدش بیشتر به چشم میاد تا وزنش.

-         موردی نداره در روز سه وعده شیر خشک بدید.

-         - پنج روز اول مشکل داشتم و بچه نتونست شیر بخوره.

-         پس چی میخورد؟ همچین میپرسن پس چی میخورد آدم فکر میکنه شیر خشک یک چیز ممنوعه است که با دادنش به نوزاد آدم گناه کبیره میکنه.

-          از تو بیمارستان بهش شیر خشک دادن.

-         خیلی بده. کوتاهی از پرستارها بوده باید شما رو کمک میکردند تا به بچه شیر بدید.

-         خانم عزیز میگم اون موقع اصلا شیر نداشتم که بخوان کمکم کنند یا نه.

-         خوب حالا موردی نداره. پس باید بهتون تبریک گفت که بعد از پنج روز شیر مصنوعی خوردن (واژه رو داشته باشید) تونستید شیر خودتون رو به بچه بدید.

 

اندر احوالات ایلیا

 

از حالا میتونم بگم پسرم جوانی میشود با جذبه ( اخمهایی میکنه که به عمرت ندیدی) مقاوم و تسلیم ناپذیر ( گاهی اوقات من کم میارم وقتی میخوام مشتش رو باز کنم . خیلی پر زوره) فوق العاده کنجکاو ( بهش میگم مامانی میدونی چرا رهام اینقدر توپول شده ولی تو نشدی چون اون موقع شیر خوردن همه فکر و ذکر و حواسش به شیریه که میخوره اما تو چشمهات همه جا میگرده. وسط غذا خوردنت نمیدونم به چی فکر میکنی . بابا جون از الان اینقدر متفکر نباش بعدا اینقدر مشغولیات داری که نمیدونی از کجا شروع کنی.) فوق العاده هوشیار بطوریکه حتی تو خواب هم هشیار میخوابه ( شبها موقع خواب دست چپش رو من باید بگیرم تو دستم دست راستش رو هی تو هوا تکون میده حتی موقعی که خوابه) مثل خودم کم طاقت (  اصلا طاق گرسنگی رو نداره. وقتی میخواد بغلش کنیم به گریه هاش چاشنی سرفه هم میزنه. اولش میترسیدم و زود بغلش میکردم میزدم پشتش ولی چند بار که تکرار شد دیگه قضیه لو رفت که بله آقا ما رو فیلم کرده.

این هفته هم چند تا از دوستاش قراره بیان دیدنش. کیارش- ایلیا و عسل


الان ایلیا خوابیده و من نمیدونم به کدوم کارم برسم برای همین کار رو بیخیال شدم و نشستم سر کامپیوتر.

 

چکاپ یک ماهگی:

وزن: ۴۱۰۰

قد: ۵۶

دور سر: ۳۷

 

 

 

 
لینک نوشته
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 -- مامان بیتا  

بخور و بخواب کار منه....
 

ای بابا اصلا به آدم مهلت نمیدن بیاد دو کلمه حرف حساب بزنه و درد دل کنه. همش به زور میخوان آدم رو بخوابونن. این مامان رو میگم. همش اصرار داره من رو بخوابونه تا خودش به کارهاش برسه. من رو میخوابون تو کالسکم و خودش هر جای خونه که میره من رو بهم میبره. مثلا میخواد من بغلی نشم.

 

 

 تازگیها هم فهمیده من موقع شیر خوردن خوابم میبره همچین که من نق و نوق میکنم فوری بهم شیر میده. آخه بابا شاید مسئله دیگه ای در کار باشه. مثلا همین چند شب پیش با صدای بلند گریه اهل منزل رو از بیدار شدنم مطلع کردم. مامان فوری اومد بغلم کرد و خواست بهم شیر بده . بابایی میگفت شاید جاش کثیفه ولی نمیدونم چرا مامان اصرار داشت که گشنمه. بعد حدود بیست دقیقه بزور بهم شیر داد و من هم موندم تو رو دروایستی و هی شیر خوردم و هی نق زدم . خوشبختانه بالاخره مامان رضایت داد که رو نظر بابا هم فکر کنه. همین که جام رو نگام کرد ( ببخشید ها دیگه وارد جزئیات نمیشم ) فقط همین رو بگم که من که صبحش حموم کرده بودم مامان مجبور شد از گردن به پایین یکبار دیگه منو بشوره و همه لباسهام رو کلا عوض کنه. خوب همینه دیگه وقتی به حرف بچه گوش نمیدید حقتونه.

                              

                                                               

این چند روز چند تا از خاله ها اومدند دیدنم و کلی کادوهای خوب خوب آوردند خاله سحر چند وقت یکبار میاد بهم سر میزنه. یک اسباب بازی آموزشی برام آورد و یک جغجغه خیلی خوشگل. دیشب خاله شادی و خاله آنا اومدند . دو دست لباس خوشگل هم آوردند. همش صحبت از ازدواج و تفاهم  و پسندیدن و فریز کردن خاله شادی تا وقتی که من بزرگ بشم بود. خاله شادی کلی بغلم کرد تا ببینه با هم تفاهم داریم یا نه. ولی اصلا نگفت که هم خونه داره هم ماشین خریده و هم موقعیت کاریش خیلی خوبه. آخه میدونید این چیزها تو تصمیم گیری خیلی تأثیر داره. ولی من فعلا یکی زیر سر دارم . البته فعلا. میپرسید کی ؟ چند روز پیش خاله مژگان با دخترش دلارام اومده بودند من رو ببینن. وای نمیدونید اینقدر این دلارام با نمک و حرف گوش کن و باهوش بود که کلی فکر من رو مشغول کرد. حالا یکسال از من بزرگتره که باشه. مهم تفاهمه. تازه مامانش همش باهاش انگلیسی صحبت میکرد و اون هم همه اون کارها رو انجام میداد. کلی کیف کردم . 

                                                  

 هنوز اون خاله ها که خیل زیادند و قراره با همدیگه ییهو بیان من رو ببینن نیومدند.

 

مامان عاشق این حالت منه بعد از اینکه شیر میخورم اینطوری مست میشم

 

 

 

گل دراومد از حموم سنبل دراومد از حموم

 

پسر دایی توپولم رهام که معرف حضورتون هست ( همون که با هم بده و بستون شیری داشتیم)

 
لینک نوشته
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 -- مامان بیتا  

ایلیا عسل مامان و بابا متولد 5 فروردین سال 1386
وزن: 3340 قد: 50

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
سلام
این روزها ......
کم کاری مامان

ایلیای با ادب
ایلیای خوش خواب
من ایلیا دو سال دارم
آخرین پست سال 87
جیگر مامان
امان از دست این دندونها

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

پیوندها
کوکاکولا لایت
خانم خونه
برای میوه دلم
نی نی و مامان لولی
کفشدوزک ناز
ساروی کیجا
بردیا و مامان بهانه
سینا و مامان شین
خاطرات زندگی زهرا
آرکا جون
درخت کوچک
من و نی نی گوگولی (سپهر)
هدیه زیبای خدا
هستی و مامان شراره
کودک ما
رادین و مامان
آرتین و مامان آزیتا
هستی و مامان نوشین
کیان و کیارش و مامان بیتا
محمد ایلیا و مامان
نازنین و مامان فاطمه
بهار و مامان منصوره
رادوین و مامان صدف
یاسین و دانیال و مامان زهرا
نیما و مامان دیبا
ایلیا و مامان سمیه (ستاره طلایی)
کسرا و مامان هدیه
یسنا و مامان مهروش
باران و مامان نسترن
هانا و مامان مهین
درسا و مامان
شرمینه و مامان شهرزاد
بردیا و مامان شراره
ایلیا و مامان سمیه (حس قشنگ مادری)
سپهر
شایان و مامان ساناز
شایان و مامان نلی
مازیار و مامان سولماز
کامیار و مامان بلفی
اوستا
صبا و مامان آرزو
آرش و مامان آرزو
نیکان و مامان آرام
دلنوشته های بیتا
ارغوان و مامان و باباش
ایلیای 85
ایلیا و مامان رویا
شهراد و مامان مرجان
آريانا و آرمينا (دو قلوهاي ناز)
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
شکلک 2
پینگر
روی میز آشپزخانه
یه وبلاگ خوشمزه
مطبخ خانم خونه
کدبانو
شکلک 1
موسسه مادران امروز
مادرانه
کودکان
روانشناسی کودک
پروفسور سلطان زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  

Free! Download Center