تبليغاتX
ایلیا عشق مامان و بابا ایلیا عشق مامان و بابا
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
ایلیا عشق مامان و بابا
ملاقات دوستان وبلاگی
 

قبل از هر چیز اعلام کنم که اسم من تغییر کرده و اسم جدیدی برایم انتخاب کردند. فعلا میگذاریم این آدم بزرگها هر کاری که میخواهند بکنند و هر تصمیمی که میخواهند بگیرند. فرداهایی هم هست. اینقدر سر به سر آدم میگذارند تا آدم کلافه میشه و میره بیش فعال میشه. من جدیدا از نخودچی بودن استعفا دادم. دایی بنده اسم جدیدی برام انتخاب کرده. خونه مادربزرگه که خاطرتون هست. البته من یادم نیست . مامان یادشه. جدیدا دایی منو نبات صدا میزنه. میگه شبیه نبات تو خونه مادربزرگه هستی. اسم رهام هم نوک سیاهه. آخه دایی خوبه من هم صدات کنم مخمل.

بگذریم..... دیروز بعد از ظهر بود که من تازه خوابیده بودم و مامان هم داشت برای خودش حال میکرد و فیلم میدید که خاله هدیه زنگ زد و گفت پاشو بیا قرار وبلاگی. مامان اولش بهانه آورد که من خوابم و هوا گرمه و این حرفها ولی در نهایت تسلیم شد. فوری شال و کلاه کردیم و رفتیم رستوران بوف تو جام جم. وای اینقدر نی نی های خوشگل زیاد بودند که نگو. البته فقط من بینشون نی نی بودم. همه داشتند تو محوطه بازی برای خودشون شیطنت میکردند و من با چشمهایی پر حسرت نگاهشون میکردم. اول مامان مازیار رو دیدیم. ( جو جو بیرقدار ) وای چه مامان ماهی داشت . خودش هم خیلی موش بود. آروم و ساکت داشت برای خودش بازی میکرد. بعد مامان باران رو دیدیم. بعد خاله شراره رویت شد طبق معمول بدون بردیا. آخه خاله قرار وبلاگی برای بچه هاست نه اینکه خودت از سرکار تنها بیایی. طفلکی بردیا. چند دقیقه بعد خاله هدیه پیداش شد. کسرا هم داشت شیطونی میکرد. خاله هدیه گفت باید زود بره. مامان اینطوری شد.   اصلا این خاله هدیه عادتشه. یک جا بند نمیشه. اون وقت میگه چرا کسرا بیش فعاله و شیطونه. خوب خاله پسر خودته دیگه. مامان از خاله هدیه سراغ مامان آرش رو گرفت. خاله آرزو صورت خیلی مهربونی داشت. از آرش هم که هر چی بگم کم گفتم. شیطون و فسقلی و با ادب. ( چون به من بلال تعارف کرد) . یکهو یک مامانی با بچه اش اومد که خیلی به نظرم آشنا بود. مامان هم داشت فکر میکرد که این بچه کیه. یکهو فهمید  این اوستاست. اولش غریبی میکرد. ولی بعد اون هم به جمع وروجکها پیوست. مامان آرتا- مامان امیر مهدی- مامان دیبا و پرند- مامان و بابای ستایش کوچولو و خیلیهای دیگه که ما نمیشناختیمشون. بالاخره هم سر و کله  خاله سمیه با ایلیا پیدا شد. ایلیا اینقدر خوشتیپ و جدی شده بود که نگو. ( اصولا همه ایلیاها همینطورند). مامان خیلی دوست داشت بیشتر بمونه ولی من دیگه کلافه شده بودم. بابا هم خونه تنها بود. برای همین تصمیم گرفتیم که زودتر بریم خونه. راستی موقعی که داشتیم با خاله ها خداحافظی میکردیم مازیار دلش برای باباش تنگ شده بود و اشک تو چشمهاش جمع شد . خیلی دلم براش سوخت.

مامان خیلی خوشحال شد که رفتیم و مامانها و بچه هاشون رو دیدیم. تازه وقتی هم که اومدیم خونه خوشحال تر شد چون بابا سورپریزش کرده بود و براش یک عطر خیلی خوشبو هدیه گرفته بود. آخه دیروز سالگرد عقدشون بوده.

همینجا از خاله ها درخواست میکنم که دیگه قرار وبلاگی نگذارند تا من بزرگتر بشم  و بتونم برم اون وسط بازی کنم. آخه دیروز خیلی غصه خوردم.

 

 

 
لینک نوشته
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 -- مامان بیتا  

کارهای جدید ایلیا
 

روزها میگذره و دارم با چشمهای مشتاق بزرگ شدن سریع ایلیای عزیزم رو میبینم. هر روز یک کار جدید میکنه. پسر قشنگم دیگه کاملا مامان و بابا رو میشناسه طوریکه وقتی بغل یک غریبه بره اولش بیتابی میکنه بعد ساکت میشه بعد کافیه من از جلوش رد بشم اونوقته که بهانه گیریهاش شروع میشه. تازگی یاد گرفته پستونکش رو بادستش از تو دهنش درمیاره اما نمیتونه دوباره بزاره سر جاش. دیگه جرأت نمیکنم بدون حفاظ تو کالسکه اش تنهاش بزارم چون حتی اگه خوابم باشه به محض اینکه بیدار شد مثل این آدم بزرگها تا کمر خم میشه که بشینه. زیاد به اسباب بازی و جغجغه علاقه نشون نمیده. چیزهایی که خیلی ایلیا رو سر شوق میاره:

عروسکهای کوچیک آهن ربایی رو در یخچال2- آویز بالای تختش 3- انواع عکسها مخصوصا اگه خوش آب و رنگ باشه. 4-  دو تا دستهاش اکثرا تا مچ تو دهنشه . بعد از اینکه شیر میخوره انگشتهاش رو میکنه تو حلقش طوریکه به سرفه میفته. 5- چهار جلد کتابی که اخیرا خاله غزال براش از شهر کتاب خریده ( من و خوردنی ها – من و حمام – من و خواب – من و بازی ها) عکسهای رنگیش رو که بهش نشون میدم مدام در حال دست و پا زدن و صدا درآوردن و ابراز احساساته.6- وقتی پوشکش نمیکنم و باز میمونه. اینقدر جیغ میزنه و شادی میکنه تا آخرش خسته میشه و میخوابه.

وقتی خوابش میاد دیگه گوشهاش رو میکنه  (با فتحه) اینقدر باهاشون بازی میکنه (با ضمه) . دم صبح که هوا روشن میشه سرش رو میکنه بین دو تا بالش یک دستش رو هم میذاره روی چشمهاش و میخوابه.

پسر نازم تازگیها یاد گرفته غلت میزنه ولی نمیتونه اون دستش که زیرش مونده رو بکشه بیرون و به گریه می افته.

از شیر خوردنش که نمیگم . پروژه ایه . وقت شیرش هم شیر خودم رو میدم به علاوه 50 سی سی شیر خشک.

مهربون یک هفته رفته بود ماموریت. من و ایلیا هم بند و بساط رو جمع کردیم رفتیم خونه مامانم. تا دیشب که برگشتیم خونه خودمون. برام جالب بود که ایلیا انگار فهمیده بود اومدیم خونه خودمون به چیزهای آشنا که توجه میکرد از خوشحالی جیغ میکشید.

 

                                         اینجا سه ماه و ده روزمه

 

 

 

 

 

 
لینک نوشته
دوشنبه هجدهم تیر 1386 -- مامان بیتا  

سه ماهگی
 

میگم چقدر زود میگذره. من که خیلی به این جمله معتقدم. مامان هم همینطور منتهی من بیشتر. مامان به همه میگه سه ماهه اول خیلی سخته حالا نمیدونم چی سخته خدا میدونه. دیگه عادتهای خواب و غذا خوردنم کاملا مشخص شده. شبها تا میرم تو تخت و چراغ خواب روشن میشه چشمهای من هم بسته میشه. البته بستگی داره که اون شب هوس نکنم یک حال حسابی به مامان و بابا بدم و شیطونی کنم. هم صبح هم بعداز ظهر میخوابم البته به غیر  از مواقعی که حموم میرم. اون موقعها همش خوابم. کاملا نسبت به اطرافم کنجکاو شدم. شدیدا به رنگ قرمز علاقه مندم. وقتی یک چیز قرمز رنگ میبینم یکهو شروع میکنم به دست و پا تکون دادن و صدا درآوردن. چه توی کریر باشم چه توی کالسکه چه روی زمین اینقدر زور میزنم تا کمر بلند میشم. برای همین مامان جرآت نمیکنه منو تنها بزاره. دیگه وقتی دمر میخوابم میتونم کاملا سرم رو بالا نگه دارم.

هفته پیش نازنین و پدرام از آلمان اومدند . ایندفعه خیلی پیش ما میمونند. یک عالمه هم لباسهای خوشگل برام آوردند. ولی مامان هی اونها رو نگاه میکنه میگه این که روش نوشته 4 تا 6 ماه. یعنی بچه های 6 ماهه اونجا  اینقدر قد بلند و درشتند؟

مامان جدیدا تصمیم گرفته دیگه منو شب حموم نبره. جریان از این قرار بود که چند روز پیش ساعت نه و نیم شب مامان منو برد حموم وقتی اومدم بیرون طبق معمول بیهوش شدم. مامان هم با یک لبخند ظفرمندی به بابایی گفت آخیش ایلیا خوابش برد دیگه تخت میخوابه تا صبح. اما زهی خیال باطل. بعد از یکساعت بیدار شدم. درست موقعی که هرشب میخوابم بیدار شدم. کلی با بابایی بازی کردم. مامان هی میگفت این بچه رو این وقت شب هوشیارش نکن. وقت خوابشه. بابا هم میگفت این عمرا الان بخوابه. چشمهاش از منو تو بازتره. بزار باهاش بازی کنم خسته بشه خودش میخوابه. خلاصه بالاخره با تهدیدها و التماسهای مامان ساعت دوازده و نیم بعد از کلی غر غر خوابم برد.

 

                                                            

خاله غزال (خواهر مامان) هر موقع من رو میبینه اینقدر فشارم میده و منو اینور و اونور میکنه و باهام بازیهای خشن میکنه که من همینطوری متعجب میمونم. میگه میخوام بچت محکم بار بیاد. منهم به تلافی اون همه حرکات درست بعد از خوردن 100 سی سی شیر به تدریج 300 سی سی برگردوندم. یکی نیست بگه آخه خاله جون خوشت میاد بعد از اینکه غذا خوردی هی بندازنت بالا و پایین و ورزشت بدن و اینور و اونورت کنن.

راستی امروز صبح بابایی رفت مأموریت. من و مامان خیلی دلتنگیم. برای همین مامان برام ایندفعه عکس نمیذاره. تا دفعه بعد با عکسهای خوشگل خوشگل بیام.

 

چکاپ سه ماهگی

 

وزن: 5750

قد: 62

دور سر: 40

 

 
لینک نوشته
چهارشنبه ششم تیر 1386 -- مامان بیتا  

ایلیا عسل مامان و بابا متولد 5 فروردین سال 1386
وزن: 3340 قد: 50

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
سلام
این روزها ......
کم کاری مامان

ایلیای با ادب
ایلیای خوش خواب
من ایلیا دو سال دارم
آخرین پست سال 87
جیگر مامان
امان از دست این دندونها

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

پیوندها
کوکاکولا لایت
خانم خونه
برای میوه دلم
نی نی و مامان لولی
کفشدوزک ناز
ساروی کیجا
بردیا و مامان بهانه
سینا و مامان شین
خاطرات زندگی زهرا
آرکا جون
درخت کوچک
من و نی نی گوگولی (سپهر)
هدیه زیبای خدا
هستی و مامان شراره
کودک ما
رادین و مامان
آرتین و مامان آزیتا
هستی و مامان نوشین
کیان و کیارش و مامان بیتا
محمد ایلیا و مامان
نازنین و مامان فاطمه
بهار و مامان منصوره
رادوین و مامان صدف
یاسین و دانیال و مامان زهرا
نیما و مامان دیبا
ایلیا و مامان سمیه (ستاره طلایی)
کسرا و مامان هدیه
یسنا و مامان مهروش
باران و مامان نسترن
هانا و مامان مهین
درسا و مامان
شرمینه و مامان شهرزاد
بردیا و مامان شراره
ایلیا و مامان سمیه (حس قشنگ مادری)
سپهر
شایان و مامان ساناز
شایان و مامان نلی
مازیار و مامان سولماز
کامیار و مامان بلفی
اوستا
صبا و مامان آرزو
آرش و مامان آرزو
نیکان و مامان آرام
دلنوشته های بیتا
ارغوان و مامان و باباش
ایلیای 85
ایلیا و مامان رویا
شهراد و مامان مرجان
آريانا و آرمينا (دو قلوهاي ناز)
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
شکلک 2
پینگر
روی میز آشپزخانه
یه وبلاگ خوشمزه
مطبخ خانم خونه
کدبانو
شکلک 1
موسسه مادران امروز
مادرانه
کودکان
روانشناسی کودک
پروفسور سلطان زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  

Free! Download Center