تبليغاتX
ایلیا عشق مامان و بابا ایلیا عشق مامان و بابا
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
ایلیا عشق مامان و بابا
از همه جا
 

این جریان تولد ما هم  داستانی داره برای خودش. روز پنج شنبه دوستام مهمونم بودند به مناسبت تولدم. کلا چهار تا بچه هم تو جمع بود. ایلیا که اصلا طاقت شلوغی و سر و صدا رو نداره حسابی کلافه شده بود. پسر دوستم هم اسمش ایلیاست . هفت ماه از ایلیای من بزرگتره. همش جیغ میزد و ایلیای من هم میترسید و گریه میکرد. نمیدونم چرا اینقدر نسبت به سر و صدا حساسه. صبح اونروز با هزار بدبختی خونه رو جاروبرقی زدم. آقا از صدای جارو برقی میترسه. چند بار جارو رو خاموش کردم . ایلیا رو بغلش کردم روی جارو نشوندم و صدای ماشین درآوردم . بهش دست زده . لمسش کرده. ولی همینکه روشن شده فوری میخواد در بره و گریه میکنه.

حدود دو هفته ای میشه که عسل من چهار دست و پا میره. خیلی ذوق کردم. اولش که هنوز مسلط نبود خیلی با مزه حرکت میکرد. کلا زیاد سینه خیز نرفت و بلافاصله چهار دست و پا شد. اوایل زانوهاش رو اصلا روی زمین نمیذاشت. حالا تصور کنید چقدر حرکت اینطوری بامزه میشه. حالت چهار دست و پا ولی حرکت روی نوک پنچه پاها. چند قدم اینطوری میرفت و بعد کاملا روی دستها و نوک پاها بلند میشد و بعد از یک طاق نصرت بستن مینشست. بعدا دید اینطوری نمیشه کلی انرژیش هدر میره یاد گرفت که زانوهاش رو روی زمین حرکت بده. چهار پنج روزی هم میشه که تلاش میکنه دستش رو به وسائل بگیره و بلند بشه.

عاشق پرتقاله اما زیاد بهش نمیدم. از بیسکوئیت هم به عنوان کرم دست و صورت استفاده میکنه شاید اندازه یک نخود هم ازش بخوره. تو سوپش گوجه فرنگی و پیاز هم میریزم. یواش یواش سوپهاش داره طعم و مزه میگیره.

شبها خیلی از خواب بیدار میشه. میتونم بگم پنج یا شش بار بلند میشه و نق میزنه و دوباره میخوابه. که دو دفعه اش رو باید بنده یا مهربون بیدار بشیم با چشمهای نیمه بسته برای شازده شیر درست کنیم . بقیه دفعات هم آب بهش میدم .

چند روز پیش که برده بودمش بعد از دو هفته برای وزنش . تو دو هفته سیصد گرم اضافه کرده بود که کمی از نگرانی دراومدم. دکتر گفت همین رویه غذایی رو ادامه بدید.

 

 
لینک نوشته
شنبه بیست و چهارم آذر 1386 -- مامان بیتا  

تولد تولد
 

   ماه آذر هم رسید و تولدها شروع شد. تو خانواده ما متولد آذر زیاد هست.( خدا زیادترش کنه) مامان بیتا و دایی هومن هم تولدشون آذره. با اختلاف دو روز. هر سال هم اون روز وسط رو که تولد هیچ کدومشون نبود یک جشن خودمونی میگرفتند. اما امسال چون مامانی ( مامان مامان بیتا) رفته مکه بابایی گفت تولدتون رو جدا بگیرید که دو روز جشن داشته باشیم. شبی که مامانی میخواست بره چند روز زودتر رفتیم خونه رهامینا که تولد باباش بود. کلی با هم سر و کله زدیم و زورآزمایی کردیم.  

 

نتیجه این شد که ساعت 8 شب من بغل مامان بیتا بیهوش شدم.

 

البته دوباره بیدار شدم و ساعت یازده و نیم خوابیدم.

 

 

در پایان بگم بعضی از خاله ها از مامان بیتا گله داشتند که تنبل شده و آپ نمیکنه و این صحبتها. حالا جدیدا مامان تصمیم گرفته نگذاره تا مطالب جمع بشه برای همین پستهاش کوتاه هستند.

 

ایلیا نوشت: تولد مامان هم برگزار شد. اما چون سرش شلوغ بود و بابایی  هم خوب مدیر برنامه مامان بود در نتیجه عکس خوشگلی از ما گر فته نشد.

 

مامان نوشت: نمیدونم چرا عکسها آپلود نمیشه.

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 -- مامان بیتا  

هشت ماهگی
 

حتما با این ویروسی که میشه گفت هیچ خانواده ای ازش در امان نمونده آشنا هستید. این ویروس لاکردار سراغ ایلیای من هم اومد.البته اول از همه مهربون مریض شد. با اینکه خیلی مراعات میکرد ولی نفر بعد من بودم و بعدی هم پسر نازم. مامانها میدونن مریضی بچه چقدر سخته. همه چیزش به هم میریضه. خواب شبش- غذا خوردنش. اخلاقش و ......دو روز اول که فقط تب داشت. دکتر که بردیمش تا معاینه کرد گفت آنفولانزاست. دوره اش هم ده روزه که باید طی بشه. اول آنتی بیوتیک بهش نداد ولی وقتی دید گلوی من چرک داره برای ایلیا هم آمپی سیلین نوشت. همینطور هم شد. بعد از دو روز که تبش قطع شد تازه افتاد به سرفه. هیچ چیز نمیخورد. هر چیزی هم که کم میخورد بالا میاورد. شبها اصلا نمیتونست بخوابه. به توصیه دکتر تو مدت مریضیش زرده تخم  مرغ و قطره آهنش رو قطع کردم. اما الان خدا رو  شکر حالش خوب شده.

ظاهرا آقا فعلا خیال نداره چهار دست و پا بره . فکر میکنه سینه خیز راحت تره. هر موقع سینه خیز میره از خنده روده بر میشم. با سرعت جت طول و عرض اتاق رو طی میکنه یا به سمت سیم تلفن یا به سمت دستمال کاغذی یا به طرف شومینه. هر وقت تلفن زنگ میزنه با من سینه خیز میره طرف تلفن و سیم و میکشه. مریضی باعث شده ضعیف بشه. نمیدونم ایندفعه که برای چکاپ میبرمش چقدر وزن اضافه کرده ولی به نظر خودم  که سبک شده. برای خوروندن زرده تخم مرغ هم راهش رو پیدا کردم. هر روز نصف زرده رو تو فرنی صبحش رنده میکنم.

چند روز پیش قرار وبلاگی بود. همینکه بیتا زنگ زد گفتم با بچه سخته و نمیتونم بیام و از این صحبتها که گفت نه من هم میام و اونجا میتونی برای ایلیا خرید هم بکنی و من نگهش میدارم و ........ . من هم صبحش به زن داداشم گفتم میاد بریم اونهم موافقت کرد. شانس ما اون روز هم بارون میبارید. از صبح تا میتونستم به ایلیا غذا دادم . بیشتر از هر روز هم خورد. ساعت سه و نیم آماده اش کردم و یک شیشه شیر هم درست کردم و با آژانس رفتم دنبال زن داداشم. اون هم رهام رو آورده بود. خلاصه رسیدیم بوستان. همه جمع بودند. زهرا- سمیه- نلی عزیز- ساروی کیجا- غنچه – خانم همسر با دختر گلش آوا- مامان شمیم – مامان ارغوان- نیکوی نازنین مامان دیانا که خیلی وقت بود وبلاگش رو نمیتونستم ببینم. به بیتا زنگ زدم گفت  کارم دیر تموم میشه ممکنه نتونم بیام. ایلیا هم خوابش گرفته بود و خیلی بهانه میگرفت برای همین زود بلند شدیم و رفتیم طبقه دوم بوستان برای ایلیا خرید کنم. خیلی سخته با بچه . با چه مصیبتی یک بلوز و شلوار مهمونی با یک بافتنی جلو زیپ دار براش خریدم. حالا حساب کنید ایلیا تو بغل من خواب بود. زیپ کیفم هم خراب شده بود و دستم گرفته بودم. زن داداشم هم حالی بهتر از من نداشت چون  ماشاءاله رهام سنگین تر از ایلیاست. تو اون بارون. ( بیتا یکی طلبت) خلاصه با چه وضعیتی رسیدم خونه بماند.

 

پی نوشت:

بالاخره ویروسه کار خودش رو کرد و باعث شد ایلیای ناز من این ماه وزن کم کنه. خیلی حالم گرفته شد.

 

چکاپ هشت ماهگی:

وزن: 8100

قد: 73

دور سر: 2/44

 

 

 
لینک نوشته
چهارشنبه هفتم آذر 1386 -- مامان بیتا  

ایلیا عسل مامان و بابا متولد 5 فروردین سال 1386
وزن: 3340 قد: 50

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
سلام
این روزها ......
کم کاری مامان

ایلیای با ادب
ایلیای خوش خواب
من ایلیا دو سال دارم
آخرین پست سال 87
جیگر مامان
امان از دست این دندونها

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

پیوندها
کوکاکولا لایت
خانم خونه
برای میوه دلم
نی نی و مامان لولی
کفشدوزک ناز
ساروی کیجا
بردیا و مامان بهانه
سینا و مامان شین
خاطرات زندگی زهرا
آرکا جون
درخت کوچک
من و نی نی گوگولی (سپهر)
هدیه زیبای خدا
هستی و مامان شراره
کودک ما
رادین و مامان
آرتین و مامان آزیتا
هستی و مامان نوشین
کیان و کیارش و مامان بیتا
محمد ایلیا و مامان
نازنین و مامان فاطمه
بهار و مامان منصوره
رادوین و مامان صدف
یاسین و دانیال و مامان زهرا
نیما و مامان دیبا
ایلیا و مامان سمیه (ستاره طلایی)
کسرا و مامان هدیه
یسنا و مامان مهروش
باران و مامان نسترن
هانا و مامان مهین
درسا و مامان
شرمینه و مامان شهرزاد
بردیا و مامان شراره
ایلیا و مامان سمیه (حس قشنگ مادری)
سپهر
شایان و مامان ساناز
شایان و مامان نلی
مازیار و مامان سولماز
کامیار و مامان بلفی
اوستا
صبا و مامان آرزو
آرش و مامان آرزو
نیکان و مامان آرام
دلنوشته های بیتا
ارغوان و مامان و باباش
ایلیای 85
ایلیا و مامان رویا
شهراد و مامان مرجان
آريانا و آرمينا (دو قلوهاي ناز)
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
شکلک 2
پینگر
روی میز آشپزخانه
یه وبلاگ خوشمزه
مطبخ خانم خونه
کدبانو
شکلک 1
موسسه مادران امروز
مادرانه
کودکان
روانشناسی کودک
پروفسور سلطان زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  

Free! Download Center