تبليغاتX
ایلیا عشق مامان و بابا ایلیا عشق مامان و بابا
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
ایلیا عشق مامان و بابا
اس ام اس می فرستیم
 

ایلیا جدیدا بوس کردن رو یاد گرفته. تا ازش غافل میشم میره طرف سیم تلویزیون. یکبار دعوا که نه با صدای بلند باهاش صحبت کردم و گفتم چند بار بهت بگم اون سیم کثیفه نباید دست بزنی. اول زل زد تو چشمهام و سرش رو انداخت پایین و بعد یکهو چهار دست و پا اومد طرفم و بوسم کرد. منم بغلش کردم و اینقدر چلوندمش که صدای  اعتراضش بلند شد.

موبایل اینجانب یکی از اسباب بازیهای دوست داشتنی ایلیاست. یعنی بیشتر از هر چیزی با اون سرگرم میشه. حالا یا واکمنش رو روشن میکنه و موزیک گوش میده یا بر ای خودش شماره های مختلف رو میگیره و بعد از چند ثانیه بنده که در آشپزخانه مشغولم با شنیدن صدای بلند الو الو میام و گوشی رو ازش میگیرم و کلی عذرخواهی از طرف پشت خط. ولی این دفعه آخری اتفاق جالبی افتاد. یکی از دوستان که یک دختر دو ساله به اسم عسل داره زنگ زد بهم و گفت یکساعت پیش تو بهم اس ام اس دادی من هم بیخبر از همه جا گفتم نه حالا متنش چی بوده که گفت هیچی فقط a . یکهو در حالیکه که چشمم افتاده بود به جیگر خودم که وسط اتاق خودش رو طبق معمول با ریشه های فرش سرگرم کرده بود زدم زیر خنده و گفتم فکر کنم کار ایلیا بوده.

 

ایلیا نوشت: بله دیدم نمیشه با هرکس که میخوام راحت تلفنی صحبت کنم چون سریع دستم رو میشه و مامان گوشی رو ازم میگیره. فکر کردم شاید در این فقره ( یاد مدار صفر درجه بخیر) اس ام اس کارگر باشه. این بود که یک عدد اس ام اس ببخشید یعنی همون پیامک رمزی به عسل فرستادم غافل از اینکه مامانش رویت کرده و لاپورت قضیه رو به مامانی داده. حالا خوب شد فقط اول اسمش رو تایپ کردم و زیاد خودم رو لو ندادم. از این به بعد باید بیشتر فکر کنم و دنبال راههای بهتری باشم و جلوی این قسم ( با کسره – بازم یاد همون سریال بالایی بخیر) بی احتیاطی ها رو بگیرم.

 

مامان نوشت: میخواستم از دوستان وبلاگی یک نظر خواهی فوری بکنم. به نظر شما بردن یک کوچولوی یکساله به مسافرت دو هفته ای به مکه و مدینه صحیحه یا نه؟

 

 

 
لینک نوشته
یکشنبه سی ام دی 1386 -- مامان بیتا  

ایلیای اجتماعی
 

بالاخره یک ماه تموم شد و مامانم از مکه برگشت. تا قبل از اون وقتی تلفنی باهاش صحبت میکردم همش نگران این بود که وقتی برگشت ایلیا باهاش غریبی بکنه چون ایلیا تقریبا هر روز مامانم رو میدید و خیلی دوستش داشت. اولین برخوردش با مامان خیلی جالب بود. تا حالا مامان رو با چادر و مقنعه ندیده بود. چشم ازش بر نمیداشت. مامان هم میگفت ایلیا منو نمیشناسه. ظاهرا یکربعی طول کشید تا ایلیا خان خاطرات گذشته با مامان براش تداعی شد و چهره آشنا رو شناخت. دیگه چیکار میکرد. همش خودش رو لوس میکرد و هر آنچه که کار جدید تو این یک ماه یاد گرفته بود در طبق اخلاص همه رو ریخت رو دایره. آشنایان که برای دیدن مامانم اومده بودند همه از خوش اخلاقی ایلیا خوششون اومده بود. با صدای بلند آواز میخوند. میرقصید سرش رو تکون میداد دست میزد. اصولا ایلیا اهل غریبی کردن نیست هر جای تازه ای که میریم نهایت یکربع طول میکشه تا با محیط آشنا بشه. بغل هر کسی هم که میره اول با دو تا دستهای کوچیکش طرف رو هل میده عقب و خودش هم عقب میره و زل میزنه تو چشمهای طرف و کاملا زیر رو روش میکنه. حالا اگه خیلی بچه دوست باشه و باهاش بازی کنه ایلیا دیگه ولش نمیکنه.

سرعت و مهارتش در بلند شدن به کمک میز و صندلی بالا رفته. کم کم ترسش از جارو برقی هم داره از بین میره. دیروز برای اولین بار شومینه رو روشن کردیم تا ایلیا میرفت طرفش میگفتم ایلیا جیزه و همزمان انگشت اشاره ام رو بالا میاوردم. بعد از اون خودش هی میرفت نزدیک شومینه و دستش رو بالا میاورد و در حالیکه نگاهش به من بود میگفت خ خ خ خ . هر وقت میبرمش حموم ذوق میکنه و مرتب میگه دیده ای ( با فتحه)

 

 
لینک نوشته
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 -- مامان بیتا  

نه ماهگی
 

وروجک خوشگل من باورم نمیشه اینقدر زود نه ماهه شده باشی.  خیلی خیلی سریعتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم روزها میگذره و تو جلوی چشمام قد میکشی و بزرگ میشی.

ایلیای من چهار دست و پا رفتنش سرعت گرفته و جدیدا هم میز و صندلی و میگیره و بلند میشه. کلا به هر چیز مرتفعی بلند میشه حالا فرقی نمیکنه اون چیز ارتفاعش چقدر باشه در نتیجه شومینه ای که شش سانت با زمین فاصله داره یا قابلمه هم شاملش میشه. روز سه شنبه که ایلیا از خواب بیدار شد بی حال بود. چشمهاش داد میزد که حال نداره. یک کم تب داشت. وقتی میخواستم بهش خرما بدم سرش رو برمیگردوند. سوپش رو هم دو قاشق خورد و بعد همه رو بالا آورد. وای خدا یعنی باز هم مریضی. تا شب خدا رو شکر همه غذاهاش رو خورد ولی همچنان بهانه گیری میکرد. روز چهارشنبه بردمش چکاپ نه ماهگی که خدا رو شکر نسبت به ماه پیش خیلی بهتر شده بود ولی قدش فرقی نکرده بود که دکتر گفت با توجه به اینکه ماههای پیش رشد قدیش بالاتر از سنش بوده باید تا ماه دیگه صبر کنیم. وقتی هم معاینه اش کرد گفت بله ایلیا خان سرما خورده. دارو داد تا شب خوب بود. اما شب اصلا نخوابید . شیر هم کم خورد. همش بلند میشد و سرش رو میذاشت روی پای من روی بالشش روی بازوی مهربون روی شونه من اصلا کلافه بود.

کوچولوی خوردنی من زودتر خوب شو که دیگه طاقت مریضی و بیحالیت رو ندارم.

کماکان از دندون خبری نیست.

 

چکاپ نه ماهگی:

وزن: 9

قد: 73

دور سر: 9/44

 

 
لینک نوشته
پنجشنبه ششم دی 1386 -- مامان بیتا  

دی جی ایلیا
 

قبل از اینکه بریم سراغ تیتر اول میخوام از اولین خرابکاریهام بگم. در راستای تلاشم جهت بلند شدن به کمک هر چیز مرتفع یکی از  جامهای مامان رو که توش شمع بود شکستم بدین صورت که مامان مشغول تلفن صحبت کردن بود که من پایه های میز عسلی رو گرفتم تا بلند شوم و از آنجا که شمع هم روی همین میز قرار داشت با تکان تکان خوردن میز شمع افتاد و جامش شکست. شیرین کاری بعدی این بود که پنج شنبه مامان دو ساعت جایی کار داشت و من رو به بابایی سپرد. بابا هم که ناهار نخورده بود من رو گذاشت در روروئک و داشت برای خودش نیمرو درست میکرد. من هم از یک دقیقه غفلتش استفاده کردم و در کابینت رو باز کردم و شیشه گلاب رو که همون جلو بود انداختم زمین و شکوندم. تمام کف آشپزخونه خیس شد و خونه رو بوی گلاب برداشت. البته لازم به توضیحه که این مورد دو جور نتیجه گیری داره که جفتش منتهی میشه به قصور مامان بیتا:

-    میشه گفت چرا این مامان بیتا اینقدر تنبلی کرد و برای بابایی ناهار درست نکرد تا بابایی مجبور بشه برای خودش نیمرو درست کنه تا حواسش پرت بشه تا من هم شیشه گلاب رو بشکونم؟؟؟؟؟؟

-    میشه ساده تر هم گفت که چرا مامان بیتا اینقدر بی احتیاط بود که شیشه گلاب رو گذاشته بود تو کابینت پایینی همون جلو تا من بتونم بشکونمش؟؟

بگذریم کسی که به این استدلالها کار نداره همه میگن کی بود کی بود ؟ ایلیا بود.

و اما موضوع مهم تر یعنی دی جی شدن من. پنج شنبه شب عروسی پسرخاله مامان بود. رهام چند روز بود که مریض بود و اصلا  حالش خوب نبود. برای همین اون روز نیومد عروسی. وقتی فهمیدم رهام نمیاد اولش خیلی غصه خوردم ولی بعد تصمیم گرفتم جای رهام رو هم خالی کنم. این اولین عروسی بود که میرفتم. اینقدر ذوق کردم که نگو. همه جا تاریک و روشن میشد. چند تا آقا که صداهاشون خیلی هم بد بود با صدای بلند میخوندند. یک عالمه آدم هم اون وسط میرقصیدند. اولش که حسابی مات اون صحنه شده بودم. بعد یواش یواش من هم با جمع همراهی کردم . بغل مامان بیتا اول از حرکات شکم شروع کردم بعد کمی هم حرکت سر . بعد دستهام رو میگرفتم بالا و محکم دست میزدم. وقتی هم که آهنگ تند میشد از خود بیخود میشدم و هی سرم رو بالا و پایین میکردم تکون میدادم. همه خندشون گرفته بود.دایی هومن که متخصص اسم گذاشتن روی منه  اسم جدیدمو گذا شته دی جی ایلیا. نتیجه اینکه آخر شب مامان و بابا کلی قربون صدقم رفتند که خیلی آقا بودم و همکاری کردم.ساعت 2 نصفه شب که تازه می خواستیم بخوابیم من همش دست میزدم و سر تکون میدادم. مثل اینکه عروسی بد جوری روم تأثیر گذاشته بود. ده دقیقه به همین منوال بود تا بیهوش شدم و تا ساعت یازده فردا خوابیدم.

 

 
لینک نوشته
شنبه یکم دی 1386 -- مامان بیتا  

ایلیا عسل مامان و بابا متولد 5 فروردین سال 1386
وزن: 3340 قد: 50

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
سلام
این روزها ......
کم کاری مامان

ایلیای با ادب
ایلیای خوش خواب
من ایلیا دو سال دارم
آخرین پست سال 87
جیگر مامان
امان از دست این دندونها

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

پیوندها
کوکاکولا لایت
خانم خونه
برای میوه دلم
نی نی و مامان لولی
کفشدوزک ناز
ساروی کیجا
بردیا و مامان بهانه
سینا و مامان شین
خاطرات زندگی زهرا
آرکا جون
درخت کوچک
من و نی نی گوگولی (سپهر)
هدیه زیبای خدا
هستی و مامان شراره
کودک ما
رادین و مامان
آرتین و مامان آزیتا
هستی و مامان نوشین
کیان و کیارش و مامان بیتا
محمد ایلیا و مامان
نازنین و مامان فاطمه
بهار و مامان منصوره
رادوین و مامان صدف
یاسین و دانیال و مامان زهرا
نیما و مامان دیبا
ایلیا و مامان سمیه (ستاره طلایی)
کسرا و مامان هدیه
یسنا و مامان مهروش
باران و مامان نسترن
هانا و مامان مهین
درسا و مامان
شرمینه و مامان شهرزاد
بردیا و مامان شراره
ایلیا و مامان سمیه (حس قشنگ مادری)
سپهر
شایان و مامان ساناز
شایان و مامان نلی
مازیار و مامان سولماز
کامیار و مامان بلفی
اوستا
صبا و مامان آرزو
آرش و مامان آرزو
نیکان و مامان آرام
دلنوشته های بیتا
ارغوان و مامان و باباش
ایلیای 85
ایلیا و مامان رویا
شهراد و مامان مرجان
آريانا و آرمينا (دو قلوهاي ناز)
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
شکلک 2
پینگر
روی میز آشپزخانه
یه وبلاگ خوشمزه
مطبخ خانم خونه
کدبانو
شکلک 1
موسسه مادران امروز
مادرانه
کودکان
روانشناسی کودک
پروفسور سلطان زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  

Free! Download Center