ديديد من حق داشتم كه واكسن رو پشت گوش مينداختم. چهارشنبه هفته پيش ماماني منو برد مركز بهداشت. اول كه خانمه كلي دعوا كرد كه چرا دير اومديد!!! همينكه آمپول رو ديدم بناي جيغ زدن گذاشتم.. آخه خيلي نامردي بود يك به بازوم زدند. يكي به پام يك قطره بد مزه هم ريختند تو حلقم. از اونجا با ماماني رفتيم خونه دوستش كلي با بچهها بازي كردم. ظاهرا هنوز تنم داغ بود. اما همينكه رسيدم خونه بهانه گيري من هم شروع شد. هي ميگفتم پا پا. هر كس نزديك پاهام ميشد جيغ و داد را ه مينداختم. بالاخره خوابم برد تا عصري كه مامان اومد. يك كم هم تب كرده بودم. رهام با مامانش اومدند ديدنم. خيلي دلم ميخواست از مبل بيام پايين و با رهام بازي كنم. چند بار هم رهام دستش خورد به جاي واكسنم كه خودتون ميدونيد چيكار كردم؟؟ پنج شنبه عصري با مامان بيتا رفتيم خونه خالهها كه دوره دوستانه داشتند. اونجا هم كلي با ايليا و عسل و سام كوچولو كه همش خواب بود بازي كردم. ولي همش پاي چپم رو روي زمين ميكشيدم. اصلا هم ميلي به غذا نداشتم. شب موقع اومدن خونه تب كردم. تو ماشين خاله سارا با كلي التماس بهم شير داد. كه بعد از اون يك تيكه كوچولو آدامس خوردم و حالم بد شد و هر چي خورده بودم گلاب به روتون. دايره لغاتم روز به روز داره كاملتر ميشه. ديگه ماشين رو قشنگ ميگم. همينطور مامان مهين- چرخ- كفش- باد- ايليا
سه شنبه صبح با ماماني و بابايي و رهامينا رفتيم شمال. خيلي خوش گذشت. دريا رفتيم. جنگل رفتيم. من اسب سوار شدم. شبها تا با رهام توي حياط همراه با صداي موزيك بلند ميرقصيديم و بازي ميكرديم. خلاصه خيلي خوب بود. يكبار بابايي اومد در ويلا رو باز كنه كه دزد گيرش صدا داد و من خيلي خيلي خيلي ترسيدم و كلي گريه كردم. وسط اون گريه هاي وحشتناك تا كسي ميگفت بهت آدامس ميدم زودي ساكت ميشدم. نميدونم اين آدامس چي داره كه من اينقدر عاشقشم. از اون لحظه تا سه چهار روز بعدش دوست داشتم براي همه تعريف كنم كه چي شد كه در صدا داد و من ترسيدم. نميدونم چرا هي از ماشين پليس و آقاي پليس و آقاي ماهوارهاي كه مياد خونمون baby TV رو برام درست ميكنه ميترسم. مامان بيتا خيلي نگران اين موضوعه. به محض اينكه تو اتاق تنها ميشم ميترسم.
شنبه 11/8/87
به علت نداشتن اينترنت در محل كار جديد تا اطلاع ثانوي مجبورم همه اتفاقات رو با ذكر تاريخ در يك پست واحد بفرستم. از ايلياي گلم بگم كه روز به روز شيرين زبون تر ميشه. جالبه كه دوست داره اول اغلب كلمات رو كسره بده مثل: مشين (ماشين)- شلام (سلام) اون قضيه تلفظ لام كه يادتونه. الان حرف ش غالبه. مثل بوش (بوس)- دوش(دوست) – شمال (با فتحه- دستمال)
يادم رفت بگم عسلم تاب تاب عباسي رو هم ميخونه. چجوري؟؟ اينجوري!! تاب تاب عاباشي ايليا ايليا عاباشي
ترجمه: تاب تاب عباسي خدا ايليا رو نندازي
شعرهايي كه بنده موقع صرف شير براي ايشون ميخونم هم فرق كرده.
ميخونم : تو حوض خونه ما ماهيهاي رنگارنگ بالا و پايين ميرن با پولكهاي قشنگ
(وقتي به بالا و پايين ميرسم دستهاش و مياره بالا و تكون ميده) و آهنگ بعدي: بهاره بهاره دلم آروم نداره بهاره بهاره خزون عشق با تو بهاره
اينقدر بايد اين دو تا خط رو تكرار كنم تا 200 سي سي شير تموم بشه. بعضي موقعها همه شيرش رو ميخوره بعضي موقعها هم كه خيلي خستهاست آخر شيشه رو بيخيال ميشه و روش رو برميگردونه و ميگه لالا
يعني مامان بسه ديگه حالا ميخوام بخوابم. (ميبينيد تو رو خدا بچههاي الان و چقدر خورده فرمايش دارن)
ايليا تازگيها خيلي قلدر و زورگو شده. وقتي با رهام بازي ميكنه كافيه اون بنده خدا يك اسباب بازي رو برداره تا ازش نگيره ول كن نيست. رهام كه رضايت ميده يك چيز ديگه برميداره اوني كه دست خودش بوده رو ميندازه زمين و ميره دوباره سروقت رهام. اصلا چنين چيزي رو دوست ندارم. دلم ميخواد بچه در عين اينكه حق خودش رو ميگيره ولي زور هم نگه.
محل كار جديدم (البته منظورم مكان جديده نه شركت جديد) خيلي بهم دور شده. مجبورم صبحها زودتر بيدار بشم. برگشتنها كه خيلي شلوغه ديگه اشكم درمياد . خيلي دير ميرسم خونه. براي همين تصميم گرفتم بعد از 8 سال گرفتن گواهينامه ماشين بيارم. (خنده داره نه) آخه من اصلا اعصاب رانندگي رو ندارم. پشت فرمون خيلي بي ادب ميشم همش در حال بد و بيراه گفتنم.
راستي يك چيز مهم. يك تصميم خيلي بي معرفتي گرفتم. بليط كيش گرفتم. هورا با مهربون و دو تا از بهترين دوستامون كه ميخوان از ايران برن داريم ميريم كيش. اونهم بدون ايليا !!!!! (البته اينجاش هورا نداره) ميذارمش پيش مامانم. دو روز كه بيشتر نيست. اگر ببرمش خودش اذيت ميشه. علاوه بر اين احساس ميكنم به اين مسافرت واقعا احتياج داريم. ايليا جونم ما رو ببخش . قول ميدم سوغاتيهاي خوشگل برات بيارم.
ديشب ساعت نزديك نه شب بود و ما تو ترافيك خيابون حجاب مونده بوديم. بارون هم ميومد.ايليا داشت از پنجره ماشين بيرون رو تماشا ميكرد. يك اتوبوس بغل ما در حال حركت بود. من هم طبق معمول مشغول توضيح دادن براي ايليا بودم. گفتم ايليا جون اين ماشين گنده رو ببين كنار ما وايساده . ايليا گفت ادودوس (اتوبوس) بعد يك ذره مكث كرد و با خنده بهم گفت باس باس گفتم چي عزيزم چي ميگي؟ بگو اتوبوس دوباره خنديد و گفت : باس باس. . چند دقيقه اي طول كشيد تا بفهمم چي ميگه؟ هي ازش ميپرسيدم چي ميگي مامان جون؟ بعد دوباره اتوبوس رو نشون داد و گفت باس باس. تازه دوزاريم افتاد. اينقدر ماچش كردم و چلوندمش دردش اومد. يادم افتاد حدود يكماه پيش كه داشتم كلمه اتوبوس رو براي اولين بار براش ميگفتم كه تكرا ر كنه . خيلي سختش بود هي ميگفت ادودوس- اتوس- ديدم نميتونه گفتم ماماني اصلا بگو BUS ساده تره. او هم چند دفعه تكرار كرد BUS. حالا اين وروجك از مون موقع يادش مونده كه اتوبوس = Bus
قربونت برم عسل مامان. 
|