تبليغاتX
ایلیا عشق مامان و بابا ایلیا عشق مامان و بابا
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
ایلیا عشق مامان و بابا
ايليا در سرزمين عجايب
 

پنچ شنبه صبح ايليا هنوز از خواب بيدار نشده بود كه داداشم زنگ زد و گفت ايليا بيدار نشده؟ گفتم هنوز كه نه؟ گفت ما ميخواهيم 2 ساعت بريم  تعليم رانندگي رهام رو بياريمش اونجا؟ گفتم بيارين ايليا خيلي خوشحال ميشه. تا تلفن رو قطع كردم ديدم صداي ايليا مياد رفتم ميگم سلام صبح به خير پسر قشنگم. ميگه شلام. ميگم يك خبر خوب برات دارم. رهام ميخواد بياد باهات بازي كنه. تا شنيد چشاش گرد شد و گفت بياد بياد بدو بدو از تخت اومد پائين و در رو باز كرد و گفت شلام. گفتم ماماني هنوز نيومده الان تو راهه. اسباب بازيهات رو ميدي بهش گفت بله. رهام  اومد اين دو تا بعد از كلي حال و احوالپرسي و روبوسي به سبك و سياق خودشون رفتند تو اتاق ايليا مشغول بازي. رنگين كمون كه شروع شد رهام اومد صداي تلويزيون رو بلند كرد. من هم يك ربعي شدم مثل خودشون. با هم دست ميزديم و ميپريديم بالا و پائين و همراه با پنگول شعر ميخوانديم. خيلي خوش گذشت. ساعت 12 هم اومدند دنبال رهام و بردنش. بعد ايليا گير داد بريم حموم. گذاشتمش تو وانش و بعد از آب بازي حمومش كردم و با زور (طبق معمول) آوردمش بيرون. بعد از شير ديگه بيهوش شد.

ديروز جمعه ناهار خونه مامانينا بوديم. طبق معمول ايليا و رهام با همديگه افتاده بودند و كلي آتيش ميسوزوندن.

بهش ميگم :

-         ايليا عصري بريم سرزمين عجايب؟

-          باشه.

-         رهام هم ببريم؟

-         بله. دائي ئومن

-         دائي هم مياد.

-         ميم

-         بله پسرم زندائي مريم هم مياد.

-         مامان مهين.

-         بله مامان مهين هم مياد. خاله غزال رو ببريم؟

-         نه نه!

-         عمو مهيار رو چي؟

-         نه نه! 

-         پس كي رو ديگه ببريم؟

-         سارا ( دختر كوچولوي ناهيد خواننده كه PMC نشون ميده) گلي ( خانمي كه تو آهنگ گلي خوشگلي سعيد شايسته ميرقصه)

ساعت 5/5 رفتيم سرزمين عجايب. اينقدر شلوغ بود بزرگها گم ميشدند چه برسه به بچه ها. ايليا از عروسك شرك خيلي ترسيد ولي به روي خودش نمياورد. (روش رو برميگردوند) قطار رويايي سوار شدند و تاب ولي يك ربعي كه تو play house بودند كلي كيف كردند. ايليا نگاه ميكرد به دهن اون خانمه كه مواظب بچه ها بود. اون ميگفت توپها رو برداريد پرت كنيد سمت شنگول. ايليا هم دوتا دوتا توپها رو پرت ميكرد. از استخر توپ بيرون نميومد. چند بار به اون خانمه گفتم بياريدش بيرون بره سمت بازيهاي ديگه كه هر دفعه ايليا باز ميرفت سمت استخر توپ. خلاصه دوتايي كلي كيف كردند.

شب موقع خواب كه شيرش رو خورد. گفت دوباره شير. ايندفعه حدود 100 ‍‍ سي سي شير پاستوريزه براش ريختم تو شيشه اولش يك مك زد و به من نگاه كرد و گفت ترشه. گفتم نه مامان جان اين يه شير ديگه است اين هم خوشمزه است بخور. كه ديگه تا آخرش خورد.

هنوز عکسهای جدید ایلیا رو نریختم تو کامپیوتر. دفعه بد حتما با عکسهای جدید میام.

عکس قدیمی در پارک ساعی مشغول دیدن پرندگان

 

 

 
لینک نوشته
شنبه نهم آذر 1387 -- مامان بیتا  

پي‌آمد سفر كيش 29/8/87

من الان دچار يك نوع نگراني مضمن شدم. اصلا نميدونم نگرانيم درسته يا نه. قضيه از اين قراره كه وقتي سفر بوديم من مرتب روزي دو سه بار زنگ ميزدم تا ببينم ايليا حالش چطوره بهانه گيري نميكنه؟ شبها راحت ميخوابه يا نه؟ هر دفعه هم مامان ميگفت نه اصلا بهانه نميگيره يا داره بازي ميكنه يا خوابه يا اومديم با هم خونه رهامينا با همديگه لخت شدند دارن توي وان حموم بازي ميكنند. من هم چون راه دور بودم از اين قضيه خوشحال ميشدم. اما شبي كه برگشتيم و رفتيم دنبالش. تا در رو باز كرد اومد جلو و گفت شلام. من هم كه آخر احساسات كلي چشمهام پر شد و دويدم بغلش گنم كه عقب عقب رفت و گفت نه نه؟؟!! خيلي خورد تو ذوقم. نيمساعتي هم كه نشستيم اصلا تحويلم نميگرفت و همش با بابام مشغول بود. نزديك بود گريه‌ام بگيره. بابام هم هي شوخي ميكرد و ميگفت مثلا خيال كردي خيلي دلتنگي ميكنه؟ موقع اومدن كه اصلا دلش نميخواست با ما بياد!!!

خدايا يعني چي؟؟؟ اين يعني خوشحال باشم كه بچه مستقليه و بعدها در اين مورد باهاش مشكل ندارم يا اينكه با من و باباش قهر كرده كه تنهاش گذاشتيم ؟؟ نميدونم رفتارش با من خيلي سرد شده. ميخوام تاب سوارش كنم ميگه نه بابائي. ميخوام باهاش بازي كنم ميگه نه بابائي. جديدا هم بدون بابائي نميخوابه. واي خدايا يعني از حالا اين ايليا خان بي معرفتي رو شروع كرده؟؟

از اينها بگذريم سرعت حرف زدنش خيلي زياد شده. همه كلمه ها رو درست و غلط ميگه . بهش ميگم عزيزم برو صبحانه ات رو بخور ميگه باشه. ميگم مامان رو دوست داري؟ ميگه آيه (آره) بعد ميگه بيه (بله). ميگم من هم خيلي دوستت دارم ميگه آي لا لو (I love you)  

و اما سفر كيش . خيلي خوش گذشت. البته اگه يك روز اضافه تر بود بيشتر خوش ميگذشت چون اصلا نتونستيم اونجا استراحت كنيم. يا تو پاساژ بوديم يا در حال گشتن تو جزيره. همون چهارشنبه شب رفتيم كشتي طاووس. كه خيلي خيلي خيلي تجربه باحالي بود. دريا زياد هم موج نداشت. رفتيم روي عرشه كلي جيغ زديم و تايتانيك بازي درآورديم. خواننده‌ها خيلي باحال بودند. گفتند هر كس خوب همراهي كنه و تشويق كنه جايزه ميدن. من و مهربون و دوستم ديگه خودمون رو كشتيم. از دستهاي بندري و عربي و سوت بلبلي و موج مكزيكي و خوندن با خواننده و جيغ و فرياد. من هم كه مختصري سرما خورده بودم ديگه در اثر اين جيغ و فريادها صدام كاملا رفت. ولي شوهر دوستم كه ذاتا آدم ساكتيه همينطوري نشسته بود و گهگاه يك دستي يكي در ميون ميزد. آخرش فكر ميكنيد چي شد؟؟ جايزه رو دادن به اون. ما سه تا خيلي لجمون گرفته بود. پنج شنبه صبح آقايون طبق معمول تو هتل خوابيدن و من و دوستم رفتيم صبحانه خورديم و بعد پاساژ . يكي از دوستانم كه از دوره راهنمايي با هم بوديم و بعد از ازدواجش اومده بود كيش ساكن شده بود ديدم. خيلي خوشحال شدم اما وقتي شنيدم تو زندگيش مشكل داره و شايد يك اتفاقات بدي هم بيفته حالم گرفته شد. عصري رفتيم پارك دلفينها. بد نبود . شايد هم اينقدر تعريف كرده بودند توقع ما بالا رفته بود. شبش هم رفتيم نان داغ كباب داغ پاياب كه غذاش فوق‌العاده بود.

جمعه صبح آخرين گشت رو تو پاساژها زديم و براي ناهار رفتيم رستوران مير مهنا كه از دماغمون دراومد. حالا سات 5/5 هم بليط برگشت داريم. من ميگو با سس فرانسوي سفارش دادم كه دقيقا 5 تا دونه ميگو رو داخل يك جام بستني خوري ريخته بودند و آوردند جلوي من. (ميگو گلاسه) شوهر دوستم هم ميگو خورد. دوستم مثلا خواست يك چيز جديد رو تجربه كنه . لابستر سفارش داد.(نوعي شاه ميگو)  اما مهربون گفت من ريسك نميكنم همون استيك رو سفارش ميدم. تا اين لابستر رو آوردند. از ديدن قيافه‌اش كه شبيه خرچنگ بود همگي منقلب شديم. ولي اصلا به روي خودمون نياورديم. يك بوي بدي ميداد كه نگو. با كلي اه اه و پيف پيف و مسخره كردن و كلي مصرف سس نصفش رو خورند. مهربون كه حالش بد شد. دوستم هم ميگفت توي زندگيم تا حالا از بوي غذايي اينطور منقلب نشده بودم. آخر سر هم كلي پياده شديم و گشنه اومديم بيرون. ولي خوب خاطره شد. راستي يادم رفت بگم هم رفت و هم برگشت مدير بازرگاني شركت هم اتفاقي با ما همسفر بود. يك روز خواستيم از شركت دور بشيم ها!!! بعدش هم كه اومديم خونه مامانينا ايليا اونطوري برخورد كه خيلي حالم گرفته شد.

 
لینک نوشته
دوشنبه چهارم آذر 1387 -- مامان بیتا  

ایلیا عسل مامان و بابا متولد 5 فروردین سال 1386
وزن: 3340 قد: 50

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
سلام
این روزها ......
کم کاری مامان

ایلیای با ادب
ایلیای خوش خواب
من ایلیا دو سال دارم
آخرین پست سال 87
جیگر مامان
امان از دست این دندونها

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

پیوندها
کوکاکولا لایت
خانم خونه
برای میوه دلم
نی نی و مامان لولی
کفشدوزک ناز
ساروی کیجا
بردیا و مامان بهانه
سینا و مامان شین
خاطرات زندگی زهرا
آرکا جون
درخت کوچک
من و نی نی گوگولی (سپهر)
هدیه زیبای خدا
هستی و مامان شراره
کودک ما
رادین و مامان
آرتین و مامان آزیتا
هستی و مامان نوشین
کیان و کیارش و مامان بیتا
محمد ایلیا و مامان
نازنین و مامان فاطمه
بهار و مامان منصوره
رادوین و مامان صدف
یاسین و دانیال و مامان زهرا
نیما و مامان دیبا
ایلیا و مامان سمیه (ستاره طلایی)
کسرا و مامان هدیه
یسنا و مامان مهروش
باران و مامان نسترن
هانا و مامان مهین
درسا و مامان
شرمینه و مامان شهرزاد
بردیا و مامان شراره
ایلیا و مامان سمیه (حس قشنگ مادری)
سپهر
شایان و مامان ساناز
شایان و مامان نلی
مازیار و مامان سولماز
کامیار و مامان بلفی
اوستا
صبا و مامان آرزو
آرش و مامان آرزو
نیکان و مامان آرام
دلنوشته های بیتا
ارغوان و مامان و باباش
ایلیای 85
ایلیا و مامان رویا
شهراد و مامان مرجان
آريانا و آرمينا (دو قلوهاي ناز)
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
شکلک 2
پینگر
روی میز آشپزخانه
یه وبلاگ خوشمزه
مطبخ خانم خونه
کدبانو
شکلک 1
موسسه مادران امروز
مادرانه
کودکان
روانشناسی کودک
پروفسور سلطان زاده
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  

Free! Download Center