| عسل مامان این روزها با این همه سرو صدا و آشوب تو هم بعضی از شبها از خواب میپری.معلومه که خواب بد دیدی همش میگی مامان پیشی رو بکش. ترسیدم. شبها سعی میکنم قبل از ساعت ۱۰ خواب باشی چون وقتی صدای الله اکبر میاد خیلی میترسی. مثلا همین پنج شنبه شب که دیر خوابیدی میگفتی میترسم میترسم .هر بار هم من باید میگفتم نترس مامان جان من پیشتم.
اینقدر شیرین زبون شدی که دوست دارم هر روز بیام از حرفهات بنویسم اما یا وقت ندارم یا سرعت اینترنت کنده. یک چیزی رو که دوست داری بشنوی به صورت سوالی میپرسی. مثلا میگی مامان برام ام ان اس (ویتامین ث) خریدی؟ جواب نمیدم . دوباره میپرسی خریدی؟ میگم نه عزیزم وقت نکردم. بعد لحنت عوض میشه و بغض میکنی ومیگی خریدی؟ تا نگم بله خریدم دست بردار نیستی.
دیروز که محبتت قلمبه شده بود اومده بودی پیش من خوابیده بودی و دستت رو انداخته بودی دور گردنم. بهت گفتم عزیز دلم یعنی وقتی بزرگ شدی باز هم اینجوری میای بغلم؟ میگی بله میام. بهت میگم ایلیا یعنی وقتی بزرگ شدی میخوای عاشق کی بشی؟ با اون زبون بچه گانت میگی عاشق روخام. 
میگم ایلیا جیگرتو بخورم؟ میگی نیستش که ملیض شدم همش آب شده.
عزیزم اما چرا اینقدر احساس مالکیتت بیش از حد پیشرفت کرده. به هیچ عنوان با هیچ بچه ای سر اسباب بازیهات کوتاه نمیای. هرچیزی رو هم بردارند فوری بهونه میگیری. اصلا دوست ندارم اینطوری باشی. تو که خیلی دست و دل باز بودی عزیز دلم.
خوب دیگه تایم اینترنتم داره تموم میشه. تا بعد.....
|