|
خدا رو شكر برنامه مهد ايليا داره كم كم روي غلطك ميفته. البته هنوز بعضي از صبحها كه خيلي خوابش بياد بدقلقي ميكنه اما 30 ثانيه بيشتر طول نميكشه. اونجا خوابش خوبه غذا خوردنش خوبه بازيش خوبه اما نميدونم چرا وقتي تو خونه ازش ميپرسم جوابهاي نااميدكننده ميده. ميگم خاله سهيلا بهت چي غذا ميده؟ ميگه خاله سوليلا بلد نيست غذا بده. يا ميگه امروز گريه خردم (كردم) خاله سليلا گفت گريه نتن ايليا نازي. از موقعي كه مهد ميره علاقه شديدي به آبميوه و شير پيدا كرده. خدا شانس بده اون موقع كه التماسش ميكردم شير بخوره بازي درمياورد اما حالا بايد حواسم باشه هي نره سر يخچال شير برداره.
شبها خيلي زود خسته ميشه و ميخوابه. از ساعت هشت و نيم ديگه ميگه بخوابم بخوابم.
رابطه اش با رهام مثل قبله يعني فقط 5 دقيقه اول خوب و خوش و ماچ و بوسه و بغل و ... بعد از اون سر اسباب بازيها بكش بكش و جيغ و داد رهام هم عادت داره فوري ايليا رو هل ميده ... ايليا هم زود عصباني ميشه و بلند بلند ميگه روخام چرا هل ميدي؟؟ هل نده؟ مگه با شما نيستم 
دو هفته پيش عروسي دعوت داشتيم. تا ميتونست شيطنت كرد و آتيش سوزوند . وقتي هم بغلش ميكردم با زور ميخواست خودش رو بندازه پايين و ميگفت منو بزار پايين خرابكاري كنم!!!!!!
|