<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ایلیا عشق مامان و بابا</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/</link>
<description>لحظه های با تو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 23 Aug 2009 04:32:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>سلام سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای مثل اینکه خیلی وقته نیومدم. چقدر زمان زود  میگذره. نمیدونم از کجا بگم. طبق معمول مجبورم اهم اخبار رو بصورت تیتر وار بگم تا یادم نرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مدت ایلیا خیلی چیزهای جدید یاد گرفته خوب و بد . خیلی جاها رفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-عروس خاله غزال بود که ایلیا خان تا میتونستند شیطنت کردند و بنده و بابایی رو خسته کردند. نتیجه اینکه هنوز عروسی تموم نشده بود که با رهام دو تایی تنگ هم بیهوش شدند و تا صبح خوابیدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مهمونی خاله فریبا رفتیم که ایلیا با دوست جدیدش سام کوچولو آشنا شد. ( پسر خاله ماندانا)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تولد فرید بود که ایلیا کلی حال کرد و وروجک بازی درآورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-دو تا دوست دیگه از نوع مذکر به دنیا اومدند. هیراد پسر عمو جمشید و ؟؟؟؟پسر خاله مژده (هنوز اسمش معلوم نیست)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یک دوره مریضی سخت رو گذروند. که بعد کاشف بعمل اومد که ایلیا خان جزجماعت آلرژی داران هستند و باید تحت نظر پزشک باشند. یکی از دوستان لطف کردند و یک پزشک خوب معرفی کردند. دو جلسه است که بردمش. یک لیست بلند بالا هم پرهیز غذایی دادند که هر دفعه باید با ایلیا کل کل کنم تا متوجهش کنم اینها براش بد هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کماکان مهد کودک میره و شدیدا عادت کرده اما پروژه پوشک اصلا موفقیت آمیز نبوده و سیر نزولی داشته&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;. یک راهنمایی و مشورت از دوستان میخوام :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ایلیا دقیقا از موقعی که مهد میره خیلی اخلاقش تهاجمی شده. گاهی اوقات واقعا من میترسم. و نگرانش  میشم. خدا نکنه کسی چیزی بگه که آقا خوشش نیاد . حتما باید بهش اخم بکنه و بگه بچه بد دیگه دوستت ندارم چرا فلان کار رو کردی؟ یک ضربتی هم حواله طرف بکنه تا خیالش راحت بشه که امر به معروف و نهی  ازمنکر رو به جا آورده. ( میگم نکنه توی مهد مربیا با بچه ها اینطوری حرف میزنن) اصلا بچه بد از زبونش نمیوفته. جملاتی میگه که شاخ در میارم.مثلا:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مامان آخه ماشین منو اینجا میزاری؟ بچه بد دیگه دوستت ندارم. بیام با چاقو گوشت رو ببرم؟؟!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تلفن اسباب بازیش که صحبت میکنه با عالم و آدم دعوا داره.میگه الو سلام خاله سلیلا( سهیلا مربی مهد) برای چی پوشکم رو سفت بستی پام زخم شده؟؟ بچه بد دیگه دوستت ندارم. کاری نداری خداحافظ.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینم از ایلیای ورژن جدید ما که میخواد حقش رو از همه به زور بگیره!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 04:32:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها ......</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>عسل مامان این روزها با این همه سرو صدا و آشوب تو هم بعضی از شبها از خواب میپری.معلومه که خواب بد دیدی همش میگی مامان پیشی رو بکش. ترسیدم. شبها سعی میکنم قبل از ساعت ۱۰ خواب باشی چون وقتی صدای الله اکبر میاد خیلی میترسی. مثلا همین پنج شنبه شب که دیر خوابیدی میگفتی میترسم میترسم .هر بار هم من باید میگفتم نترس مامان جان من پیشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقدر شیرین زبون شدی که دوست دارم هر روز بیام از حرفهات بنویسم اما یا وقت ندارم یا سرعت اینترنت کنده. یک چیزی رو که دوست داری بشنوی به صورت سوالی میپرسی. مثلا میگی مامان برام ام ان اس (ویتامین  ث) خریدی؟ جواب نمیدم . دوباره میپرسی خریدی؟ میگم نه عزیزم وقت نکردم. بعد لحنت عوض میشه و بغض میکنی ومیگی خریدی؟ تا نگم بله خریدم دست بردار نیستی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز که محبتت قلمبه شده بود اومده بودی پیش من خوابیده بودی و دستت رو انداخته بودی دور گردنم. بهت گفتم عزیز دلم یعنی وقتی بزرگ شدی باز هم اینجوری میای بغلم؟ میگی بله میام. بهت میگم ایلیا یعنی وقتی بزرگ شدی میخوای عاشق کی بشی؟ با اون زبون بچه گانت میگی عاشق روخام. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم ایلیا جیگرتو بخورم؟ میگی نیستش که ملیض شدم همش آب شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم اما چرا اینقدر احساس مالکیتت بیش از حد پیشرفت کرده. به هیچ عنوان با هیچ بچه ای سر اسباب بازیهات کوتاه نمیای. هرچیزی رو هم بردارند فوری بهونه میگیری. اصلا دوست ندارم اینطوری باشی. تو که خیلی دست و دل باز بودی عزیز دلم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه تایم اینترنتم داره تموم میشه. تا بعد.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 12:47:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کم کاری مامان</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا نیست تا حالا این مامان بیتا خیلی در زمینه وبلاگ نویسی پرکار و اکتیو بوده ازم خواست خودم شخصا بیام اعلام کنم که تا یک مدتی نمیتونه مثل این روزها به اینترنت دسترسی داشته باشه. جریان از این قراره که مامانی یک جابجائی شغلی داره. تو محل کار جدیدش هم مثل اینجا اینترنت نامحدود و دل بیرحم ندارند. اونجا تایم اینترنتشون خیلی محدوده که مامان نمیدونه تو اون تایم محدود وبلاگ بخونه یا وبلاگ بنویسه یا ایمیل چک کنه یا به مسائل فیس بوک و این حرفهاش برسه. خیلی سخته ها نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه مامانی این روزها دلش گرفته چون میخواد از خاله بیتا که مدت طولانی با هم دوست و همکار بودند جدا بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونطرف هم مامانی این روزها خیلی خوشحاله و ذوق داره چون قراره مرداد ماه عروسی خاله غزال باشه. همه در تکاپو و جنبش هستند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 05:40:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا رو شكر برنامه مهد ايليا داره كم كم روي غلطك ميفته. البته هنوز بعضي از صبحها كه خيلي خوابش بياد بدقلقي ميكنه اما 30 ثانيه بيشتر طول نميكشه. اونجا خوابش خوبه غذا خوردنش خوبه بازيش خوبه اما نميدونم چرا وقتي تو خونه ازش ميپرسم جوابهاي نااميدكننده ميده. ميگم خاله سهيلا  بهت چي غذا ميده؟ ميگه خاله سوليلا بلد نيست غذا بده. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; يا ميگه امروز گريه خردم (كردم) خاله سليلا گفت گريه نتن ايليا نازي.  از موقعي كه مهد ميره علاقه شديدي به آبميوه و شير پيدا كرده. خدا شانس بده اون موقع كه التماسش ميكردم شير بخوره بازي درمياورد اما حالا بايد حواسم باشه هي نره سر يخچال شير برداره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبها خيلي زود خسته ميشه و ميخوابه. از ساعت هشت و نيم ديگه ميگه بخوابم بخوابم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رابطه اش با رهام مثل قبله يعني فقط 5 دقيقه اول خوب و خوش و ماچ و بوسه و بغل و ... بعد از اون سر اسباب بازيها بكش بكش و جيغ و داد رهام هم عادت داره فوري ايليا رو هل ميده ... ايليا هم زود عصباني ميشه و بلند بلند ميگه روخام چرا هل ميدي؟؟ هل نده؟ مگه با شما نيستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو هفته پيش عروسي دعوت داشتيم. تا ميتونست شيطنت كرد و آتيش سوزوند . وقتي هم بغلش ميكردم با زور ميخواست خودش رو بندازه پايين و ميگفت منو بزار پايين خرابكاري كنم!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 13:12:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیای با ادب</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلیا در اوج عصبانیت و لجبازی هم که باشه هیچوقت تو نمیگه همیشه شما میگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من در آشپزخونه مشغول کار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلیا هم در همون محل مشغول بازی و خوندن شعر مورد علاقه اش: (آدم فروش شادمهر)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم خوروش .... دشت &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;شوما&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; رو شده برام قیصه ها بلد شودم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 11:31:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیای خوش خواب</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلیا اولین ویروس سوغات مهد کودک رو گرفت. چند روز اول تب داشت. اما چیزی که خیلی اذیتش میکرد سرفه های وحشتناکش بود. صداش هم کمی گرفته بود. روز دوم مریضیش بود که بردمش پیش دکتر ناطقی. تا ساعت ۱۰ شب توی مطب بودیم. متاسفانه ساعتهای ویزیت این دکتر خیلی بد موقعه است. مطبش هم خیلی به ما دوره. برای همین هر دفعه کلی معطل میشیم. ایلیا الان خیلی بهتره اما خیلی لاغر شده. ۳-۴ روز هیچی نمیخورد فقط آبمیوه و شیر. اصلا میلی به غذا نداشت. توی مهد هم خیلی بیتابی میکرد. تقریبا نزدیک سه هفته میشد که این مهد میرفت. عصرها که میرفتم خونه خیلی بیحوصله و خوابالو بود. قشنگ احساس میکردم که داره اذیت میشه. میدونستم که تو این مهد بعداز ظهرها بچه ها رو نمیخوابونند و این مورد برای ایلیا که بعد از ناهار ۲-۳ ساعت میخوابه خیلی اذیت کننده بود. حتی یک شب بغل باباش نشسته بود و داشت شام میخورد. یکهو بی مقدمه چشمهاش رو بست و خوابید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شنبه داره میره همون مهد کودک نزدیک خونه مامانینا. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صحبت کردنش دیگه وارد مرحله ای شده که یک سری جمله هایی رو میگه که نمیدونم کجا شنیده و از کجا آورده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب داشتیم با باباش صحبت میکردیم راجب خرید خونه. وسط حرفهامون باباش گفت: با پول عمه ام خونه بخریم؟ صبح که داشتم میبردمش مهد میگم ایلیا پولت کجاس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ت برات خوراکی بخرم؟ میگه من که پول ندارم که. عمه پول داره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; از عمه پول بگیریم خوراکی بخریم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 409px; HEIGHT: 446px&quot; height=533 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/34o64vc.jpg&quot; width=624 align=absMiddle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/1zx7e4y.jpg&quot; align=absMiddle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ایلیا دو سال دارم</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين اولين پست سال هشتاد و هشته. تعطيلات رو مسافرت نرفتيم. البته زياد هم ديد و  بازديد نرفتيم. ايليا هم كلي كيف كرد.. روز  دهم براش تولد گرفتيم. تا قبلش هر جا كه ميرفت ميگفت تبلدم شمع بيار فوت كنم. ماشين بيار. اينقدر كه اين بچه ماشين دوست داره. هر شب با يكي از ماشينهاش ميره تو رختخواب.. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;براي تولدش هم ماشين كنترلي خريديم. كيك تولدش هم ماشين بود. اينقدر ذوق ميكرد كه نگو. يكبار موقع فوت كردن شمع نزديك بود لبهاش بسوزه. ترسيد. اما اون روز دريغ از يك دونه عكس درست و حسابي. نميدونم چرا اصلا با عكس گرفتن ميونه نداره. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توي اين تعطيلات كه خونه بودم چند تا كار مثبت كردم. اوليش ثبت نام ايليا تو مهد بود. بالاخره يك مهد كودك خوب دو زبانه پيدا كردم. كلي با مديرش صحبت كردم و ثبت نامش كردم. اميدوارم زودتر عادت كنه. كار بعدي شروع پروژه از پوشك گرفتن ايليا بودش كه جيگر مامان تا حالا خيلي خوب جواب داده. توي خونه اصلا پوشكش نميكنم . اما هر نيمساعت يكبار ميبرمش دستشويي. خودش هم ميگه . ديروز داشت بازي ميكرد يكهو مكثي كرد و گفت مامان بيتا پشتم پي پي دارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;و سريع دويد سمت دستشويي. منهم دنبالش. اول بايد همه دستشويي رو آب بگيره و كلي آب بازي كنه تا بعد كارش رو هم انجا م بده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زبونش رو كه ديگه هيچي نميگم بلبلي شده واسه خودش. اون روز اومده پيشم ميگه مامان بيتا شما منو ميبري پارك؟ سرم به كاري گرم بود جوابش رو ندادم. اومده دستش رو گذاشته روي شونه ام و ميگه مگه با شوما نيستم؟ اول همينجوري زل زدم بهش و بعد طبق معمول مرحله چلوندن و بوسهاي خشونت آ‌ميز. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبحها كه از خواب بيدار ميشه بلافاصله مياد و ميگه ماشين من توجاست؟ (كجاست) خدا به خير كنه حتما 4 سال ديگه سويچ ماشين باباش رو ميخواد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایلیا و رهام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 385px; HEIGHT: 366px&quot; height=504 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs138.xs.to/xs138/09140/100_1387__814.jpg&quot; width=730 align=absBottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کیک تولد ایلیا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 380px; HEIGHT: 306px&quot; height=306 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs138.xs.to/xs138/09140/100_1395__832.jpg&quot; width=345 align=absBottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک عکس کوچولو از موقعی که نزدیک بود لبهای جیگر مامان بسوزه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 148px; HEIGHT: 163px&quot; height=154 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs138.xs.to/xs138/09140/100_1405__977.jpg&quot; width=183 align=absBottom border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 07:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین پست سال 87</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>این آخرین پست سال ۸۷ هست. نمیتونم بگم امسال زود گذشت یا نه. امسال چون سر کار میرفتم خیلی سخت بود با وجود ایلیا. واقعا از مامانم و مامان مهربون ممنونم. تو این یکسال خیلی زحمت ایلیای من رو کشیدند. ان شاءاله از سال دیگه ایلیا رو میزارم مهد و از این نظرها رو غلطک میفتیم. فقط امیدوارم زودتر به مهد عادت کنه و زیاد اذیت نشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عسل من دیگه قشنگ صحبت میکنه. اینقدر هم با مزه جمله هاش رو ادا میکنه که دلم میخواد درسته قورتش بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب تو ماشین یکی از آهنگهای شهره رو زمزمه میکردم. (سر به هواست میدونم ) دیدم ایلیا زل زده به دهن من . ۵ دقیقه بعدش دیدم داره واسه خودش میخونه: میخوام دل بتنم نیمیشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم ایلیا از اون بوس خوشگلا به مامان میدی. فوری میاد محکم بغلم میکنه لباش و میزاره رو لبهام و یک بوس صدا دار بعد هم سرش رو میبره عقب و میگه مردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا میگم مامانی میخوای برات شیر درست کنم؟ میگه مامان بیتا شیر خشک بیریز تو دستم زبون بزنم بخولم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید یواش یواش پروژه از پوشک گرفتم رو شروع کنم. کسی اگه راهی سراغ داره که سریع نتیجه میده لطفا بگه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یادم رفت بگم تولد ایلیا رو هم ده فروردین میگیریم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا سال بعد خدانگهدار &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 08:57:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جیگر مامان</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>نزدیک آخر ساله و اینقدر سرم شلوغه که نمیدونم به کدوم یک از کارهام برسم. طبق معمول سعی میکنم وبلاگ ایلیا رو بصورت تلگرافی آپ کنم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال سر تاریخ برگزاری تولد ایلیا مردد موندم. پنجم فروردین خواهرم نیست . قبل از عید هم برادرم نیست. نمیدونم شاید ۱۰ یا ۱۱ تولد گرفتیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوجه اینقدر شیرین زبون شده که نمیدونم از کجا بگم. جدیدا خیلی زورگو شده. چون پیش مامانم میمونه نسبت به وسایل اونجا احساس مالکیت شدیدی داره. برای همین وقتی رهام هم میاد اونجا بنده خدا به هر چی که دست میزنه ایلیا سریع میره ازش میگیره و میگه مال منه. مال منه. مثلا یک نمونه اش همین دیروز. رهام داشت نقاشی میکشید البته توی دفتر نقاشی ایلیا. همینکه چشمش افتاد به رهام سریع رفته خودکار رو ازش گرفته و میگه بیای شما خوتار بیایم نناشی بتشی؟ (برای شما خودکار بیارم نقاشی بکشی؟) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه که خونه بودم برای ناهار براش سوپ کشیدم و آوردم. اولش هی بهونه آورد که سوپ نخواهم !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; . شیر میخوام. گفتم نخیر اول نارهارت رو میخوری شیر باشه وقتی خواستی بعد از ظهر بخوابی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهاش رو ریز میکنه و گردنش رو کج میکنه با یک حالت مظلومی میگه : مامان مهین ... توجائی؟ بلام شیر درست بتنی؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; (ناقلا خوب میدونه کی اونوری غش کنه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه داشتم توی آشپزخونه بستنی میخوردم. اومده منو با تعجب نگاه میکنه. منهم سعی در قائم کردنش نکردم. میگه : مامان بیتا..... بتنی میخوری؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: به من نیمیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: نخیر الان موقع ناهار شماست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیمیدی؟ بتنی بهم نیمیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: گفتم که نه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: بخور بخور. بازم بتنی بخور. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش رفتیم خیابون سنایی برای آقا ایلیا کفش بخریم. هر کفشی که میپوشید جلوش رو با انگشت فشار میدادم ببینم تنگه یا گشاده. آقا پا شده رفته سراغ بچه هایی که دادن کفش امتحان میکنن انگشتش رو فشار میده رو جلوی کفششون که مثلا ادای منو دربیاره. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;فروشنده مرده بود از خنده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 246px; HEIGHT: 336px&quot; height=1553 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs137.xs.to/xs137/09106/img_5400805.jpg&quot; width=999 align=absBottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 08:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امان از دست این دندونها</title>
<link>http://mamanbita.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>ایلیای خوشگلمُ نمیدونم چرا ایندفعه سر دندون درآوردنت داری اینقدر اذیت میشی. وقتی میبینم همش داری عذاب میکشی و من کاری نمیتونم بکنم دلم کباب میشه. ایندفعه سرما خوردگی هم قاطیش شد و دیگه هیچی. فوق العاده کم اشتها شدی. هیچی نمیخوری. شبها بیش از ۱۰ دفعه از خواب بیدار میشی و هی میگی مامانی بیتا دندونم دندونم. شبها در حالیکه چشمهات از زور خواب باز نمیشه هی ناله میکنی. دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم. دیشب تولد رهام بود. بچه ام اصلا حال نداشت. البته با اون حالش همش وسط بود و میرقصید از  اول تا آخر هم سوار چرخ رهام شده بود و پایین نمیومد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از حالا باید به فکر جشن تولد تو نازنینم باشم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2009 10:53:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamanbita&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>mamanbita</dc:creator>
<guid>http://mamanbita.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
